شوریده ی آزرده دل بی سر و پا من در شهر شما عاشق انگشت نما من دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست جانا، به خدا من… به خدا من… به خدا من
کنار دریا عاشق باشی عاشق تر می شوی و اگر دیوانه دیوانه تر
عاشق شده ام بر تو تدبیر چه فرمایی از راه صلاح آیم یا از ره رسوایی ؟ تا جان و دلم باشد من جان و دلت جویم یا من به کنار افتم یا تو به میان آیی
لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد گل داد… سرخ سرخ گل ها انار شد… داغ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند انار کوچک بود دانه ها ترکیدند… انار ترک برداشت خون انار روی دست...
هر چه دورتر می شوی من؛ عاشق تر میشوم! و هر چه نزدیک تر می آیی بی تاب تر می شوم! گویی عاشق که باشی دور یا نزدیک فرقی ندارد حتی اندک یاد تو کافیست برای بی تاب بودن...
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار.........
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم ! در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم...
از تو هم دل ڪندم و دیگر نپرسیدم ز خویش چاره ی اگر از او دل ڪند چیست؟!
هرگز نگفتند که زن باید عاشق باشد و مَرد لایق ... عشق را سانسور کردند ...! من سالها جنگیدم تا فهمیدم که ، نه گیسوانِ بلندم زیباست و نه چشمانِ سیاهم ..! و نه مَردى با دستانِ زمخت و گونه هاىِ آفتاب سوخته ، خوشبختی ام را تضمین میکند ..!
پدرم عقیده داشت یه زن نیرومند میتونه از یه مرد هم قوی تر باشه مخصوصا اگه توی دلش عشق هم باشه... فکر میکنم یه زن عاشق تقریبا نابودنشدنی باشه!!