تنهایی ... به تنهایی هم می تواند دخل آدم را بیاورد چه برسد به اینکه دست به یکی کند با غروب دست به یکی کند با جمعه با پاییز...
دوست دارم/ مثل یک استکان چای داغ دم غروب/ کنار پنجره ی پاییز /بخار شیشه و باران...این کیف کوچک ساده را به دنیا نمی دهم عزیز!
برھنه گی را ھر صبح به تن می کند نرسیده به غروب عشق پشت شیشه به تاراج می رود ِ در نگاه سرد مانکن ھای بی سر !
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
غروب اسمان مرا به فکر مرگ می اندازد تا دیر نشده مرا باخود به پرواز در بیاور
خیال نکن اگر برای کسی تمام شدی امیدی هست خورشید از آنجا که غروب میکند طلوع نمیکند
نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم وتو بی آنکه فکر غروب چشمان من باشی نمیدانم کجا ؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی...
تنهایی... به تنهایی هم می تواند دخل آدم را بیاورد چه برسد به اینکه دست به یکی کند با غروب دست به یکی کند با جمعه با پاییز...!
طلوع دوباره خورشید زندگیت را در زیباترین فصل سال تبریک می گویم با آرزوی طلوع خوشبختی ها و غروب غم هایت تولدت مبارک