سرد شو ناسزا بگو دلم را...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن عشق بی پایان
- سرد شو ناسزا بگو دلم را...
سرد شو! ناسزا بگو! دلم را بشکن!
اما من،
حتی در زمستانِ تو
دست از شکوفه کردن برنمیدارم.
نه توانِ نامهربانیست در من،
نه رغبتِ نبخشیدن—
من،
تنها سلاحم عشق است؛
زخمیست که نمیپوشانم،
رازیست که هرگز پنهان کردنش را نیاموختم!
باور کن،
من از تبارِ آن دلدادگانیام
که حتی در آتش،
با دستانِ خالی
عشق میکارند.
سرد شدی…
نه با فریاد—
آرام، مثل خاموش شدن شمعی
در عبادتگاهی که دیگر
کسی در آن دعا نمیکند
و من؟
هنوز همان زنم…
که بلد نیست
یک سلام ساده تو را با زبانِ بیمهری جواب بدهد.
نه از ناتوانی،
از زخمی که
دیگر میلی به زخمی کردن ندارد.
عشق در من،
همیشه بیاجازه
فاش شده است—
نه چون سادهدل بودم،
که چون دروغ گفتن به تو را بلد نبودم
باور کن،
من از بازیهای عاشقانه چیزی نمیفهمم…
تنها چیزی که بلدم
این است که اگر دوستت داشته باشم،
باید تا همیشه فقط کنار تو بمانم—
حتی وقتی که نباید.
تو هرقدر سرد،
هرقدر دور…
من،
همان خانهام
که چراغش را خاموش نمیکند
مبادا روزی
دستِ خستهات
بر در بکوبد.
من بلد نیستم نباشم، نبخشم، نمانم—
دوستت دارم،
همانطور بیدفاع،
همانقدر بیمرز،
و هنوز
با همان دستی
که فقط بلد است
نوازش کند،
حتی اگر هر بار
با همین دست
زمین خورده باشد
احساس من،
از جنسِ عشق های امروزی نیست…
گاه در تو
پناهِ پدریست
که بیصدا،
تمامِ جهان را از شانههایم برمیدارد…
گاه، پسرکی که دلم میخواهد
با تمامِ مهرِ مادرانه ام
هرچه دارم به او بدهم.
و گاهی
تو فقط «تو»یی—
بینیاز از نقش و معنا،
فقط حضورت
کافیست
تا جهان
جایی برای زندگی کردن شود
برایت خطر نیستم،
قید نیستم،
انتظار نیستم—
فقط یک خانهام،
که همیشه روشن است،
حتی اگر هیچوقت
برنگردی.