آخرین برگم و از شاخه جدا...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

آخرین برگم و از شاخه جدا افتادم
باکی از بادِ پریشانِ سرِ کوی تو نیست
تُف بر این بخت و بر این حالِ به‌هم‌ریخته‌ام
بعدِ من، هیچ دلی در پیِ گیسوی تو نیست

فکرِ پرواز نباش، این قفس از جنسِ خودت
بال اگر بود، به تاراجِ تبر می‌بردند
ما که بازنده‌ی خویشیم، عیان می‌دیدیم
سروها را همگی سمتِ تبر می‌بردند

برو و پشتِ سرت پنجره را گِل بزنیم
من و این گاوِ دهان‌دوخته با هم خوبیم
ما که در دایره‌ی قسمتِ خود حبس شدیم
سنگ بر آینه‌ی منظره‌ می‌کوبیم

بنویسید که ما معجزه را دفن کنیم
وسطِ سفره‌ی تنگی که پر از نانِ شب است
خسته از کشمکشِ این قفسِ تکراری‌
این فراموشیِ ممتد، خودِ درمانِ تب است...

بنویسید که خورشید، دروغی‌ست بزرگ
ما که در بطنِ شبِ تیره، لجن‌مال شدیم
خونِ ما ریخت در این خاکِ سترون، اما
پیشِ پایِ قدِ این حرمله، پامال شدیم

محمد خوش بین
ZibaMatn.IR
خوش بین
ارسال شده توسط
ارسال متن