سایه ای در چشمه افتاد و...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

سایه‌ای در چشمه افتاد و به زنجیرم کشید
خوابِ شیرینِ مرا در چنبرِ تقدیرم کشید
جلوه‌یِ خورشیدِ رخسارت چنان آتش‌فشان
در هجومِ برف‌ها، سویِ خود و شب‌گیرم کشید
سینه را بشکافت عشق و طرحِ نویی در فکند
نقشِ پایِ عاشقی را در دلِ تصویرم کشید
واژه‌ای بودم رها در غربتِ دشتِ سکوت
تا که دستانِ تو بر لب، نغمه‌یِ تبخیرم کشید
تیرِ مژگانِ تو هر دم قصدِ جانِ من نمود
دستِ تقدیرم به سویی، عاقبت بر تیرم کشید
گنجِ پنهان بود عشقت در دلِ ویرانه‌ام
عاقبت این عشقِ سودازده، بر پیرم کشید
من همان آیینه بودم، صاف و صیقل‌خورده، لیک
از غبارِ دوری‌ات، آهی به رویِ دیرم کشید
خونِ دل می‌جوشد از جامِ لبِ لعلت مدام
ساقیِ لعلت به رندی، ساغرِ اکسیرم کشید
در طوافِ کعبه‌یِ ابرویِ تو سرگشته‌ام
قبله‌ام را سویِ آن محرابِ بی‌تفسیرم کشید
تا که پیچید عطرت در فضایِ جانِ من
نورِ چشمت سویِ رویا، مست و بی‌تقصیرم کشید

ZibaMatn.IR
مهدی غلامعلیشاهی
ارسال شده توسط
ارسال متن