زمستان دل چرا ندارد پایان سیاهی...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار مهدی رحیمی
- زمستان دل چرا ندارد پایان سیاهی...
زمستان دل
چرا ندارد پایان، سیاهیِ جهانِ من؟
چرا ندارد درمان، دَردِ بی درمانِ من؟
دارم شکایت، از این چرخِ گردونِ فَلَک
چرا کَران ندارد، این غمِ بیکرانِ من؟
شمعِ امیدم سوخت ، در سکوتِ تنهایِ شب
کجا رَوَد از این درد، این دلِ ناتوانِ من؟
آن سرای گَرم،که روزی بود همه یِ امیدم
از بی وفایی روزگار، شدکُلبه یِ اَحزانِ من
آوار شُد بَر سَرم، دیوارِ آرزو در خواب
ناگه شُد تیره آسمان ، در چشمِ گریانِ من
نِشسته ام میانِ خاطرات، در این شبِ تاریک
مَن و قلبِ خسته ام و، این دلِ لرزانِ من
می گِریَم با باران، از سوزِ دَردِ این فراق
چرا چُنین کرد سرنوشت، با این دلِ مسلمانِ من
کِی می رَسَد پایان،این غربت و درد و تنهایی؟
کِی چهره می گشاید، آن یوسفِ کنعانِ من؟
گر بِرِسَد این دل، به وصالِ رویِ لیلی
به رَقص آید از سَرِ شوق، این تنِ لرزانِ من
رَوَد سیاهیِ شب و، کند خورشیدِ صبح طلوع
تَمام شود زِمستان و، گریه هایِ بی امانِ من