متن اشعار سپید کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار سپید کوتاه
از بندبندِ این ترکها،
نور سرایت میکند؛
گاهی شکستن،
شروعِ تماشاییِ ماست
تو از تبارِ لالهای، من از تبارِ غصهها
نشسته بر لبانِ من، مُهرِ سکوتِ رازها
تو از تبارِ عاشقی، من از تبارِ بادها
تو شاهِ عشق هستی و، منم غریبِ راهها
تو رو خواستن یه احساسه
یه حسی مثل دلشوره
که وقتی نیستی پیشم
همه دنیام انکاره
یه راهِ بی سرانجامم
که مقصد رو نمیدونه
فقط لرزیدنِ دستام
تویِ دستات میمونه
مثِ بارونِ پاییزی
که رو شیشه میکوبه
همین که هستی و هستم
همین که پیشمی خوبه
نذار این حسِ رویایی...
عیدِ قربان آمد و جانا! منم قربانِ تو
جان و دل را میسپارم بر کفِ دستانِ تو
موجِ مویت میبَرد هوش از سرِ دنیایِ من
غرقِ عشقم در میانِ بحرِ بیپایانِ تو
ساحلِ آرامی و من مرغِ طوفاندیدهام
آشیان دارم فقط در سایهیِ مژگانِ تو
عیدِ من آن ساعتی باشد...
شب، سقوطِ ناگهانیِ سرمه است
بر پلکهای خستهی زمین؛
آنجا که خواب،
مرزِ میانِ ما و بیکرانگی،ست.
سکوت، شعرِ بلندیست
که شب با جوهرِ تاریکی مینویسد…
و ستارهها،نقطهچینهای پایانِ آنند.
❇️ خدایا..
🌺 تو بساز برامون،
🍀تو بسازی قشنگتره..
🌺خدایا احوال دوستانم را ،
🍀به نیکوترین حالها تغییر بده،
🌺و دلشان را به خوشترین ،
🍀اتفاق ها شاد کن..
🌺الهی! تو بساز که دیگران ندانند،
🍀 و تو نواز که دیگران نتوانند..
🌺الهی!
🍀بساز کار من و
🌺منگر به کردار...
شبی طوفانی و سردِ زمستان
که میلرزید دل در سینه هراسان
نگارم آمدش در کنجِ آغوش
دلی خسته، پریشان و فراموش
شبی بارانی و بسیار تاریک
که گویی آسمان گردید نزدیک
همان سیمینتنِ محبوبِ زیبا
زِ سوزِ برف بود افسرده، تنها
شدم از جسم و جانِ خود فراموش
پناهش دادمش...
✍🏽تکدرختی به کنجِ دیوارم
تکدرختی به کنجِ دیوارم
سایهام گول میزند هر بار
من که بودم نهالی کوچک
ذوق داشتم که سرزنم به بهار
کاشتندم میانِ این دشت و
بویِ دریا گرفتهام سرشار
شاخههایم همه تبر خوردند
برگهایم ورق شدند بسیار
فصلِ پاییز میرسد از راه
میچکم در سکوتِ آن...
«به مناسبتِ میلادِ باشکوهت
نمیدانم کدام ستاره در
لحظهیِ میلادِ تو
به رقص درآمده بود
که حالا، حضورت در جهان
مثلِ جریانِ گرمِ خون در رگهاست.
تولد،
فقط گذرِ یک سال از عمر نیست؛
تجدیدِ عهدِ است با تمامِ
زیباییهایی که تو
باعثِ وجودشان هستی.
برای تو که بودنات، جهان...
در چشمان تو که مینگرم،
زمان از ایستادن شرم میکند
و دل، بیصدا زانو میزند.
گیسوی احساسِ مرا تو با قلم شانه بزن
بر لب این شکسته دل بوسهٔ مستانه بزن
شور غزل
از ازل در دلِ ما شورِ غزلخوانی بود
قصهی عشق، همان قصهی پنهانی بود
واژهها در قفسِ سینه تپش میکردند
وزنِ این قافیه در دستِ تو زندانی بود
مستِ یک جرعه شدم، از لبِ دریای ازل
جامِ لبریزِ غزل، شاهدِ حیرانی بود
عشق،دیوانگیِ محض در این دوران است...
غم دل ،،
✍🏼گفتم غم دل با تو شود مرهم و درمان
دیدم که نگاهت غم دل بیشترم کرد
گفتم لب شیرین تو آرامش جانم
آن بوسهی کوتاه لبت بیخبرم کرد
گفتم بنشانم شرر عشق به سینه
آتشکدهٔ چشم خمارت بدترم کرد
گفتم بگریزم ز غم هجر تو اما
یاد...
کجای قلبم را نشانه گرفتی؟؟
که ردپای نبودن تو
بر وسعت تمام دلتنگی هایم پیداست
کجای احساسم را نشانه گرفتی؟؟
که اینطور بی نشان تو را ندارم؛
در تمام ثانیه های دوری و فراق
چشمانم غرق در رویایی بارانی
در سکوتی تلخ نظاره می کند
عکسهای کوبیده به دیوار قلبم...
سهم ما از دار دنیا یک دل افسرده شد
این دل افسرده را هرگز نباشد مشتری
مسافر
میتوانی که بیایی و دلم شاد کنی
بزنی خنده به غم پنجره ها باز کنی،
میتوانی که بیایی به مهمانی دوست،
عشق را با همه ی جاذبه اثبات کنی
میتوانی که بیای و در این بازی شعر
شاعران را به غرل گویی خود مات کنی
میتوانی که بیای و...
آمد آن مجنون به خوابم ، او که نامش زندگی ست
در نگاهش عشق بود،،رویای وصالش زندگی ست
دیدمش چون ساغری افسونگر و پر رمز و راز
مست و دیوانه ولی کنج نگاهش زندگی ست
چون غــــزل نـغز و پر از ابهام ، چون شعر سپید
پاک و خالص یک...
دل که بعد از دیدنت دیگر به جایش بند نیست!
عقل هم با دیدن چشم تو مجنون گشته است
میرود قافله عمر به سرعت امروز
ما در اندیشه آنیم که فردا چه کنیم
✍🏼غزل غزل ترانه شد سلام، ناگهانیت
برای من که رفته بود ز خاطرم نشانیت
مرا به خلسه می برد حضور ناگهانیت
سیر نمیشود دلم ز شوق شعر خوانیت
چه ناز و دلربا شدی دوباره ای که آمدی
نبرده یاد روزگار ز چهره ات جوانیت،
تو منتهای عشقی و دوای درد...
رقص پنجره،
در لولای خستهی در،
هوای آمدنت را
از چفتهای بسته،
زمزمه میکند.
پاییز
با دستانی از مه
در برگهای زرد
مینشیند
و شعر میریزد
در حاشیهی باد...
تو،
آنجا ایستادهای
در امتداد رؤیا،
جایی که خیالِ تو
دیوار را
عاشق میکند.
ردِّ نگاهت،
از نبضِ چایِ داغ
میگذرد،...
امشب از یاد تو سرشارم من
می شود دل بسپاری به دلم؟
اگر از غصه بگویم قصه را میفهمی؟
می توانی بشوی چاره ی این دلتنگی؟
اُقیانوسِ اشک در فنجانِ غزل»
چشمانت،دو سُرمهدانِ
غایب کهکشان نور است
کهکشانهایی که در پلکهایِ
تو، به هبوطِ نور،
از جا کَنده شدهاند.
من، عابریکه در کوچهیِ
موهایت گم شده،
و هر گرهاش کلافِ
سردرگمیست که بادِ صبا،
نتوانسته رهایش کند.