متن ترجمه زانا کوردستانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات ترجمه زانا کوردستانی
از خودم میپرسم،
چرا اینقدر دلبسته و وابستهی تو هستم؟!
چرا هر شب در خواب و رویاهایم پیدا میشوی؟!
حیران و وامانده میشوم،
در دشواری یافتن پاسخ این سوالها،
که روزی صد بار از خودم میپرسم...
حیران و وامانده شدهام،
در عشق تو و
نمیدانم چه وقت،
با دست خودم،...
آن صبحیکه گیسوانت را شانه کردم
زیباترین روز عمر من بود
روزی که گیسوانت به زیبایی امواج دریا
بر شانهایت پخش شده بودند
و روح مرا پر از نسیم دلنواز دریای عشقت کرد...
...
صبحگاهانی بود
پر از عشق و مهر و محبت
که تا زمانی زنده باشم
در یاد...
از وقتی که عاشقت شدهام
هیچگاه احساس نکردم که
فقیرم یا ثروتمند
گرمم است یا سرد
سالمم یا که بیمار
ولی همیشه این را میدانم
در خواب و بیداری
از طفولیت تا کهنسالی
همیشه تو را دوست داشتهام.
کودک که بودیم
در میان ورقهای کتاب کُردیمان
در دوردستها دو درخت میدیدیم
که زیر سایهسارشان
دو بچهی عاشق نشسته بودند.
اکنون که من و تو پیر شدهایم
نه کتابی هست و
نه درختی میبینیم.
تنها دو عاشق فرتوت مانده است.
شاعر: مولود ابراهیم
مترجم: زانا کوردستانی
بچه که بودم
تمام آرزویم ثروتمند شدن بود
تا با ثروتم
خوب زندگی کنم
خوشتیپ باشم
آوازهی ثروتم پخش شود و
خودم را سربلند نشان بدهم...
اما اکنون
تنها دوست داشتن تو کافیام است.
در بستر مرگم و دکتر از من میپرسد: چطوری؟!
میگویم: پری خوب است!
- پری کیست؟!
- پری منم!
- پری اسم زنهاست، تو که مردی؟!
- من پریام! دکتر که نمیفهمد...
شب بود و گفتی:
- همهی این ستارهها مال من است!
گفتم: من بیشتر دارم!
گفتی: چطور؟!
گفتم: من تو و این ستارهها را با هم دارم.
بچه که بودیم
در سایهی عشق
تمام کردستان، مال ما بود!
الان که پیر شدهایم،
اتاقکی هم نداریم.
خواندن و نوشتن را از یاد بردهام
کس و کارم را نمیشناسم
اسم خودمم نیز فراموشم شده است
در جواب هر سوالی،
میگویم: پری!
شاعر: #شیلان_جیرانی (به کُردی: شیلان جەیرانی)
مترجم: #زانا_کوردستانی
بهار من!
گرچه چنان ابری دلم گرفته است،
لیکن،
خوشحالم به داشتنت.
با تو آرزوهایم جوانه خواهند زد و
آفتاب نگاهت
گرم و سرسبزم خواهد کرد.
شک و تردید، آتش است!
به عشق نزدیک شود،
به آتشش خواهد کشید.
در نگشتن به دنبال گشتن میگردم
در گشتن میخواهم نگشتن را بیابم
در گم شدن میخواهم پیدا کردن را بیابم
در پیدا کردن نیز به دنبال گم شدن هستم
در تمام این گشتن و گم شدن و نگشتن و پیدا کردنها،
فقط به دنبال تو میگردم
آیا میتوانی، تو هم...
تنها چیزی
که بهشت و دوزخ را
در خود جمع کرده باشد
عشق است.
اگر شریعت میگفت:
بعد از مرگ، در بهشت،
تنها همسر خودت را ملاقات خواهی کرد
مطمئنم
هیچ مردی راضی نمیشد
که پای در بهشت بگذارد.
آدمی، مادهای کهن است
تنها
عشق میتواند
او را تازه کند.
در وجود همهی ما
محبسی هست
برای خاطرات پنهانمان.
زیباترین و
بزرگترین زندان جهان،
بچههایت هستند.