بر جگرم سوز و گدازیست از آتش عشق عطشم از شربت مرگ فروکش میشود
شب میلاد من ِ بی کس و کار است ولی باید امشب بروم شام غریبان خودم
ای بر پدرت دنیا, آهسته چه ها کردی!
نکند دست کسی،دست تو را لمس کند! کاش این دلهره اینقدر،دل آزار نبود...!
تمام جهان را بگردم بازجگر گوشه ام تویی
و من کجای دلت را گرفته ام که تنگ نمی شود...!
بلد نیستم با کلمات بازی کنم... بی ریا و ساده مثلِ خودم؛ تولدت مبارک.
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود، دائم برای تو...
برای زیستن دو قلب لازم است، قلبی که دوست بدارد قلبی که دوستش بدارند!
مثل قایم باشکِ دوران خوب کودکی هرچه از تو میگریزم، باز پیدا میکنی...
به غیر از با تو بودن نیست هوایی بر سر من
پا بود/پدر.../هر کجا/گم می شد/دست
ماندم چشم انتظارت...
هر چیزی تا یه جایی ارزش جنگیدن داره... بعدش تبدیل میشه به خریت... .
نفسام به نفسات بندن
مرا دوست بدار اندک ولی طولانی
زندگی پانتومیم است؛ حرف دلت را به زبان بیاوری باختی...
مردم با سگ بدرفتاری می کنند چون تحملِ این شکل از وفاداری را ندارند
هرچقدرم که خوب باشی آخرش ازت یه آدم بد میسازن که راحت تر فراموش شی
مرا به گردش صد قصه میبرد چشمت
آینده اکنون است
انتخاب تو بهترین انتخاب زندگیم بود...
سکوت درد قطره اشکی بود که افتاد
زجان خوشتر چه باشد آن تو باشی