از همه کس رمیده ام با تو در آرمیده ام
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین چه دلازارترین شد چه دلازارترین
همه ی من دچار تو شده
جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست
عشق یعنی تو زمانی که در آغوش منی
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
جان به لب آمد و بوسید لب جانان را طلب بوسه ی جانان به لب آرد جان را
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین تو آه مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه
به دلم میگویم آن یوسفی هم که به کنعان برگشت استثنابود... تو غمت را بخور
نقاش نیستم ! اما تمام لحظه های بی تو بودن را درد میکشم ....
خوش نمی آید به جز روی تو ام روی دگر
بعد از رفتنش موهایم را ازته زدم! دیوانه ام میکرد خاطره ی دستانش.....
سردش بود! دلم رابرایش سوزاندم! گرمش که شد باخاکسترش نوشت خداحافظ ...
همیشه حرفی که میزنی مهم نیست گاهی حرفی که نمی زنی مهمه.
گره ی کور دلم دست تو را میطلبد
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
هر چند رفته ای و دل از ما گسسته ای پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای
در خم زلف تو پایبند جنون شد دل من بی خبر از دو جهان غرقه به خون شد دل من
برای کسی که تنهاست آینه تنهایی دیگری ست.......
چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت
ﻣﻦ ﭘﺮ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩﺕ نیست
گفتی که به وصلم برسی زود مخور غم آری برسم گر ز غمت زنده بمانم
دستت را به من بده تا به همه بگویم دنیا در دستان من است
مونس و غمگسار من بی تو به سر نمی شود