چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست !؟
موسی عصایش محمد کتابش و تو چشمانت
معجزه یعنی تو در خیالت گاهی به من فکر میکنی....
آرزوی دل بیمار منی ... صحتی عافیتی درمانی
دوسِت دارم به اندازهیِ تمومه آدمایِ دوست نداشتنیه زندگیم..!
آدما ساخته شدن که همدیگه رو بشناسن... ولی اونا یاد نگرفتن که با هم زندگی کنن !
عشقِ یوسف چه ستم ها به زلیخا که نکرد ماهرو سنگدل است گر چه پیمبر باشد
گردشی در حول گیسوی تو می خواهد دلم
به نگاهی تو ربودی همه ی هستی من
روزها که مدام با منی شب ها هم در خوابم تو چرا نمی خوابی ؟!
و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟ اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند
غیر تو گر بوسه زنم مرگ مرا یار شود
از هر چه دارم چشم می پوشم اگر دنیا یک شب مرا زانو به زانوی تو بنشاند
چیزی نیست که مرا سر شوق بیاورد جز تو که تو هم نیستی
تو بیا مست در آغوش من و دل خوش دار مستی ات با بغلت هر دو گناهش با من
من چه خاکی سر آن خاطره ها بگذارم ؟ تو اگر سایه به دیوار کسی بگذاری ؟!
قصه کوته کن مرا خواهی بمیرم از برایت ؟
چه احسن الحالیست آغوش تو
دوست داشتنت ابدی است
دلم بودنت را میخواهد کاش عکس هایت نفس داشت
گر بگیری نظیر من چه کنم که مرا در جهان نظیر تو نیست
گستاخی خیالم را ببخش که حتی لحظه ای یادت را رها نمیکند
بگو که مال کسی غیر من نخواهی شد خیال خام مرا تا همیشه راحت کن
در هوای اسارت این پنجره ها من از فریاد تورا آرزو کردم