متن اشعار زهرا حکیمی بافقی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار زهرا حکیمی بافقی
به نماز میروم
تا هوای رهای رهایی را
در تنفّسِ ریههای جانم
پرواز دهم
و صدای آزادی را
در تقدّسِ رگههای ایمان
آواز دهم!
به نماز میروم
در راز و نیازِ جان
نابترین، ستایشِ ایمانی را
تقدیمِ تقدّسِ آن خوبِ محبوب خواهم نمود
به نماز میروم
تا در پروازِ پُرراز روان
معراجِ جاویدانِ جانم را
از فراسوی آسمان
با سبزیِ ایمان
با چشمِ جان
بازبینم
و گلواژههایی
که قداست را در یاد دارند
و عدالت را فریاد
با زبانِ ایمان
و به تکرارِ نهان
بازخوانم
در سحرگاهان راز
به نماز میروم
به دعا
و برای قلبهای منتظر در راه
و برای هر نفَسی
که ملتمسِ جان است
و به یاد هر کَسی
که جویندهی ایمان است
با بینهایت، کرنش
سرخگلِ شاداب نیایش را
پیشکشِ آستانِ مقدّس عشق مینمایم
و آستانهی بستانِ ستایش را
جبهه بر...
به نماز میروم
به دعا
در دَم و بازدمِ آه
با شبنم اشک
بر پاکی عشق
سلام خواهم گفت
به نماز میروم
به دعا
در سلام و صلواتم
استجابت را
بس امیدوارم
و با وسعتِ اخلاص
آستانِ عشق را
خواهم دید
و به دستانِ دعا
از فرازِ آسمانش
ستاره خواهم چید
تا هدْیهی قلبهای منتظر در راه بنمایم
***
در دَم و بازدمِ آه
به نماز میروم؛ به دعا
شبنم عشق،
چکه میکند:
از گلبرگ احساسم...
تمامِ احساسم،
درگیر توست!
و احساسم
غزل، غزل
عاشق میشود
طلوع نو و
دوبارهی چشمانت را
هر لحظه؛ نو به نو
موجی نو میگیرد
قاموس احساسم
سرایش ترانهی ناب نگاهت را
احساسم نفس میزند
در بیهمزبانی
درد باید دلت را
تا که دردم را بدانی
خود را
به خواب زده احساسم
شاید
که رویایت را
ببیند!
دختر بکر احساسم
در ستر عشق جاریست
از زلال عاطفه
آب محبّت مینوشد
و در بطن عفاف
اندیشهی مهر میپروراند
نت به نت
صدای خیس باران
به طراوت میانگیزاند
موسیقی احساس مرا
در آبیهای بیکران
سخت است
برای احساسِ قلبِ تنهایم
دیدنِ گلِ رویت
امّا
نچیدنِ گلبوسهای آتشین
از قرمزِ لبهای تو
مینوازد احساسِ پریشانم
شهرآشوبِ عاشقی را
با تار و پودِ دل
تا که شاید
چنگِ آرامش زند
بر تار تارِ مویت
در بسترِ پریشانی
با من بمان
درد، بسیار دارم
بشنو مگوهای دلم را
آشوبِ دلخستگیها را
بخوان از آشفتگیِ چشمانم
میهمان کن مرا
تنها برای یک بار
به آرامشِ گفتارت
در لحظهی عشق!
سکوتم را خواهم شکست
اگر
بشنوی
صدای خستهی احساسم را
بمان با من!
با تو...
با تو
پرندهی عاطفهام
ترنّمِ احساس را
نغمهگر میشود
تا بینهایت
پروازِ دلدادگی
دستانم را بگیر
دلم
گرمایی میخواهد
از جنس محبّت
تا که احساس کنم
عاطفهها را
تا منتهای عشق
دستانم را بگیر
صدای سبز نوبهار
پیچیده در سرای هستی
و با سرمستی
میبرد احساسِ جان را
تا دشتستانهای خاطره
تا کشتزارانِ عاطفه
تا سبزهزاران
جوکناران
رودباران
تا چترِ قشنگِ باران
و تا سبزینگیِ رویا
با زلالی آبی
جنسِ دریا
تیک تاکِ ثانیههای دلم
در ضربانِ پیوستهی احساس
چه سرخ میتپند
نوگلِ شادابِ رسیدن را!
با احساسی پاک
آفتابگردانِ نگاهم را
به آسمان دوخته
گرمای مهر میجویم
از درگاهِ آفتابِ مطلق
از مشرق نبض احساست
طلوع مهر را
به نظاره مینشینم
روزی که جاری شد
زلال احساست
سپاس مهربانی را
کرنش نمای با عشق
هفتشهرِ احساس را
پشتِ سر گذاشتم
تنها چیزی که دیدم
مهر بود
در نگاهِ هر شهروندی