متن اشعار عاشقانه چکامه ساحل
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار عاشقانه چکامه ساحل
وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن
به چشم این شکسته دل نگاه بی خبر مکن
سیستان، تویی شکوهِ دیرینِ زمین
سرسبز به یادِ رودِ شیرینِ زمین
هرچند که بادِ رنج بسیار وزید
ماندی تو هنوز، فخرِ زرّینِ زمین
زندگی، درد قشنگی ست
که بر باور ما میبارد
و سرانجام ظریفی ست
که در خاطر ما میماند.
زندگی، شوق گلی رنگین است
روی سرشاخه ی امید به خدا
خدایا کاسهٔ خالیِ دلم را
زیر باران رحمتت گذاشتم؛
اکنون دریا از دلم
سرریز میشود.
پرسیدم:
نشانیِ خدا کجاست
پیرمردی لبخند زد؛
و دست بر قلبش گذاشت.
و اشاره کرد اینجا،
در قلب تو
نامِ تو را
بر لب آوردم؛
ناگهان
در کویرِ اتاقم
یک رودخانه
شروع به شکوفه دادن کرد.
رود مثل عاشقی ست که دیوانهوار
به سمت معشوق میدود،
حتی اگر بداند در آغوش دریا
محو خواهد شد، باز هم میرود.
انسان تشنه مثل لبهای دو عاشق است که سالها فاصله میانشان بوده،
هرنفسش فریاد میزند:«یک جرعه ازلبانت تمام کویرهای دنیا گل میدهند.»
آبادی مثل قلبی است که
دوباره عاشق شده،
خانههایش مثل چشمان معشوق روشن، کوچههایش مثل خطوط دستانش
گرم و پر از وعدهٔ ماندن.
اشک مهتاب هر شب نقرهٔ مذاب
بر گونه ی ستارگان میریزد،
هر قطرهاش داستان عاشقانه، یست
که آسمان از شدت دلتنگی
نمیتواند نگه دارد.
اشک یعنی بزنی دست به انکار خودت
عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت
عشق یعنی می توان پروانه شد
یک نگاه ساده را دیوانه شد
عشق یعنی یک سبد یاس سپید
نسترن هایی که دستان تو چید
عشق یعنی باور رنگین کمان
پر گرفتن در میان آسمان
️
عشق یعنی ما شدن یعنی خروج
قله ی این زندگی یعنی عروج
عشق یعنی عالمی...
آنکه دایم نگهش حس تو را داشت منم
آنکه گل کاشت ولی خار برداشت منم
دلتنگی یعنی نقشهیِ گربهای
که تمامِ سهمش از سفره،
استخوانِ پلاکدارِ فرزندانش بود.
کنارت عالمی دارد غزل در باغ چشمانت
نمی دانی چه زیبایی شدم معشوق پنهانت
بیا امشب به بالینم مرا با شعر مستم کن
بخوان با صوت آوازت ببر تا شهر ایمانت
شب، سقوطِ ناگهانیِ سرمه است
بر پلکهای خستهی زمین؛
آنجا که خواب،
مرزِ میانِ ما و بیکرانگیست.
مادر،، رفتی و حالا
من یتیمترین کلمهیِ
این لغتنامهیِ پر از دردم.
تقصیرِ خورشید نیست که دیر میآید،
او هم مثلِ من پشتِ پلکهایِ
بستهیِ تو گیر کرده است.
خورشید، نانِ داغِ چشمانت است
پیشِ برشتهیِ نگاهت؛
بیدار شو که جهان گرسنهیِ دیدنِ توست.
سقوط،
آخرین فصلِ درخت نیست؛
گاهی ریشه در تاریکی
معجزه میبافد.
در من کسی هنوز
به کلماتِ نیامده
دلخوش است.
از بندبندِ این ترکها،
نور سرایت میکند؛
گاهی شکستن،
شروعِ تماشاییِ ماست
تو از تبارِ لالهای، من از تبارِ غصهها
نشسته بر لبانِ من، مُهرِ سکوتِ رازها
تو از تبارِ عاشقی، من از تبارِ بادها
تو شاهِ عشق هستی و، منم غریبِ راهها
تو رو خواستن یه احساسه
یه حسی مثل دلشوره
که وقتی نیستی پیشم
همه دنیام انکاره
یه راهِ بی سرانجامم
که مقصد رو نمیدونه
فقط لرزیدنِ دستام
تویِ دستات میمونه
مثِ بارونِ پاییزی
که رو شیشه میکوبه
همین که هستی و هستم
همین که پیشمی خوبه
نذار این حسِ رویایی...
عیدِ قربان آمد و جانا! منم قربانِ تو
جان و دل را میسپارم بر کفِ دستانِ تو
موجِ مویت میبَرد هوش از سرِ دنیایِ من
غرقِ عشقم در میانِ بحرِ بیپایانِ تو
ساحلِ آرامی و من مرغِ طوفاندیدهام
آشیان دارم فقط در سایهیِ مژگانِ تو
عیدِ من آن ساعتی باشد...