* من حسودم * اصلا میدونی ... دق می کنم... کسی سمتت بیاد
هیچکس برای من تو ...نمی شود
بعضی وقتها تو قهوه میسازی بعضی وقتها قهوه تو رو !
واژه ها بر تخته های سیاه جان می گیرند و پروانه می شوند تا در نفس های هیجان زده کودکان پرواز کنند و فضای لرزان کلاس را گرم نمایند
زیاد باشی زیادی میشی
نیفتاد مثل پاییز آن اتفاق زرد او سبز بود و گرم
دلم بودنت را می خواهد پاییز هم آمد اما تو... دلم به اندازه ی تمام برگ های افتاده خیابان ها تو را می خواهد...
برگای زرد منو یاد تو میندازن چه زود رسید پاییز بازم اما اینبار تو مال من نیستی...
من پاییز را خوب میشناسم تنها که باشی باختی...
کمی از پاییز یاد بگیر! دارد می آید... *تو * قصدش را هم نداری...!