به اشتیاق اولین دانه برف به تحمل آخرین برگ پاییز به گرمای تن خورشید و به زیبایی آسمان شب قسم می خورم که دوستت دارم
چشم؛ زیتون سبز در کاسه، سینهها؛ سیب سرخ در سینی لب میان سفیدی صورت؛ چون تمشکی نهاده بر چینی
میان آفتاب های همیشه زیبائی تو لنگری ست - نگاهت شکست ستمگری ست - و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری ست
خدا عمری به من بدهد پیر شدنت را نظاره کنم ! غر زدنت را....... موهای کم پشت سپیدت را...... نگاه مهربانِ از پشتِ عینکت را....... چالِ گم شده زیرِ چین و چروکِ صورتت می بینی من تا کجا ........ خودم را با تو تصور میکنم…! من کنارت میمانم تا ثابت...
هر چه زیبایی و خوبی که دلم تشنه اوست مثل گل ، صحبت دوست مثل پرواز کبوتر می و موسیقی و مهتاب و کتاب کوه ، دریا ، جنگل ، یاس ، سحر این همه یک سو ، یک سوی دگر چهره همچو گل تازه تو دوست دارم همه عالم...
دلم می خواهد موهایت مرا بپوشاند با نقشه ی سرزمین های جدید تا هرجا که می روم به زیبایی موهای تو باشم
خودت باش نه تندیسی که دیگران می خواهند! وقتی قالب فکر دیگران می شوی زیبا میشوی به چشمشان اما قبول کن.. تمام مجسمه ها شکستنی هستند، درکمال زیبایی...