ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم! آهوی گرفتار به زندان شما من دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من
در دلِ من چیزیست، مثلِ یک بیشه ی نور مثلِ خواب دمِ صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد، بدوم تا تهِ دشت بروم تا سرِ کوه دورها آواییست که مرا می خواند...
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق در روز تیرباران باید که سر نخارد
امسال چه مست آمده است دیوانه شدهست و مِیپرست آمده است! آن شاخه که پشتِ باد را میخاراند شده، انگور به دست آمده است...
آنقدر بی صدا آمدم که وقتی به خودت آمدی هیچ صدایی جز من نبود . آنقدر ماهرانه تمام تو را دزدیدم که خدا هم به شوق آمد . آنقدر عاشقانه نگاهت خواهم داشت که دنیا در احکام سرقت تجدید نظر کند ...
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
حدیث دوست با دشمن نگویم که هرگز مدعی محرم نباشد
هرچه هست جز تقدیری که مَنش می شناسم نیست ! دستهایم را برای دستهای تو آفریده اند لبانم را برای یادآوری بوسه به وقت آرامش ...
ز کدام ره رسیدی؟ ز کدام در گذشتی؟ که ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی ؟
تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها -که سر به صخره گذارد غریبی و پاکی ترا ٬ ز وحشت توفان ٬ به سینه می فشرم عجب سعادت غمناکی!
بدون زن مردانگی مرد شایعه ای بیش نیست ...!
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﮕﻮ ... ﻓﻘﻂ ﺑﮕﻮ ﭼﻪ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﻣﻦ ، ﺍﺯ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﻢ ﺑﮕﯿﺮ ﻭ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﺍﺯ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺑﮕﻮ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻧﺶ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﯾﺰﺩ !! ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﺠﺎﻟﺘﯽ ﯾﻢ ﺭﻧﮓ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺖ ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ...