در هجر و وصل کارِ دلِ ما تپیدن است دایم به یک قرار بود بیقرارِ ما
یادم برود سلسله ی موت؟ که دیده است تاریخ فراموش کند سلسله ها را
خون می خوریم در غم و حرفی نمیزنیم ما عاشق توایم همین است ماجرا
گرفتم دستهایت راخیالی می شود گاهی و جایت پیش من بدجور خالی می شود گاهی نشستم بغض کردم شعر گفتم تازه فهمیدم غزلهای نبودت هم چه عالی می شود گاهی نوشتم آینه بعد از تو این را خوب می بیند که بی تو لهجه ی چشمم شمالی می شود گاهی...
خِشت بر خشت زوایایِ جهان گردیدم منزلی اَمن تر از گوشه ی تنهایی نیست...
چو در کنار منی، کفر نعمت است ای دوست دو دیده ام مژه بر هم دَمی اگر بزند
بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا...
عشق چون کهنه شود محو نگردد به فراق نخل از جا نرود ریشه چو در گل برود
کاش راه خانه ات اینقدر طولانی نبود من که در بندم کجا، میدان آزادی کجا!؟
دوش در خواب، لبِ نوشِ تو را بوسیدم خوابِ ما بِه بُوَد از عالمِ بیداریِ ما
نقدِ جان بیعانهٔ یک بوسه زان لعل لب است...
روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم یادِ تو می اَرزد به بودن های خیلی ها
دل من آرزوی وصل می کند چه کنم؟ که آرزوی من این است و آرزوی تو نه
صبحی که در آن خنده ی دلدار نباشد بهتر بُوَد آن دیده که بیدار نباشد...
مطلبِ ما بی دلان از چشم بستن خواب نیست در به روی آرزوی خام می بندیم ما
هر روز، جهان است و فرازی و نشیبی این نیز نگاهی است به افتادن سیبی در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی . . آخر چه امیدی به شب و روز جهان است؟ باید همه ی عمر، خودت را بفریبی چون قصه...
دیوانه ام ولیک بغیر از دو زلف یار دیگر به هیچ سلسله ای آشنا نیم
امید وصال تو مرا عمر بیفزود خود وصل چه چیزست که امید چنین است
گر بگذرى به ناز چو لیلى به طرْف دشت مجنون شوند مردم صحرانشین همه
گفتم که برآرم از تو فریاد فریاد که نشنوی چه سودم...
افزوده شد بر دردهایم لاغری ها هم هر لحظه عاشق تر شدم٬ این آخری ها هم از بس که با هر واژه از زیبایی ات گفتم من را نمی فهمند این لهجه دری ها هم از فارس تا تبریز، خاطر خواه داری ... آه حتی شنیدم تازگی ها بندری ها...
سرد بودن با مرا، دیوار یادت داده است نارفیق بی مروّت، کار یادت داده است توبه ات از روزهایم عشقبازی را گرفت آه از آن زاهد که استغفار یادت داده است دوستت دارم ولی با دوستانت دشمنی گردش دنیا فقط آزار یادت داده است عطر موهایت قرار از شهر می...
زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد باور نمی کنم به من این زخم بسته را باچشم باز، آن نگه خانه زاد زد بااینکه در زمانه ی بیداد - می توان، سر را به چاه صبر فرو برد و داد زد،...
حلقه ی گیسو به گردِ گردنش حسرت نماست...