شده از درد بخندی ، که نبارد چشمت؟ من در این خنده ی پرغصه، مهارت دارم...
مصداق حدیثیم به شایسته ترین شکل! النّاُسُ_حَریصٌ__منم_و__ما_مُنِع_اش_تو!
دیدن پا بهتر است از بال و پر ، طاووس را عیب خود را در نظر، بیش از هنر داریم ما....
دیشب نگاهِ ساقی و امشب نگاهِ شمر خیلی میانِ دیشب و امشب ، تفاوت است
جهانم غیر از این غم،شادی ناچیز هم دارد و تقویم دلم در چنته اش پاییز هم دارد چه خونها ریختی ای عشق در فتح جهان،حاشا که این کشور گشایی را بسی چنگیز هم دارد به جز آشفتگی چیزی ندارد عشق؟باور کن اگر شب گریه دارد صبح شورانگیز هم دارد من...
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد
ای کاش شب مرگ در آغوش تو باشم زهری که بنوشم ز لب سرخ تو داروست
تو شعر مرا بپوش سرما نخوری، من دکمه این قافیه را میدوزم...
تا توانی به خرابی من ای عشق بکوش من نه آنم که ازین پس دگر آباد شوم
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم عشق دردانه ست و من غواص و دریا میکده سر فروبردم در آن جا تا...
گیتی نبود جاوید،اندوه چه خوری زنهار.. . آزادی
رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد ما به قربان تو رفتیم وهمانجا ماندیم
نشسته ام به تماشای چشم چون پری ات که سهم من بشود یک نگاه سرسری ات که سهم من بشود سرزمین موهایت اگر اجازه دهد مرزهای روسری ات زمان عرضه ی لبخندها حواست نیست که کشته می دهد این خنده های دلبری ات نگاه کن که دوباره به خود بگویم...
گر نباشد هر دو عالم گو مباش تو تمامی، با تواَم تنها خوش است.
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست ...
به دیگران سپر انداختن بود کارت رسد چو نوبت ما تیر در کمان داری. ..
هر سر موی تو از غفلت به راهی می رود جمع کن پیش از گذشتن کاروان خویش را
به غیر من که بهارم به باغ عارض توست جهانیان همه سرگرم نوبهارانند
چمدان دست گرفتم که بگویی نروم تو چرا سنگ شدی راه نشانم دادی؟
سعدیا گفتی که مهرش می رود از دل ولی مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد
قربان سر و چشم و دهان و خم ابروت هر لحظه اگر عید نباشد تو که هستی
ما از تو جداییم به صورت ، نه به معنی چون فاصله ی بیت بود فاصله ی ما
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی
آخر سال است و رایج،شیوه ی تفریح تو میپری از روی قلبی که خودت سوزانده ای