امشب کنار غزل های من بخواب شاید جهان تو آرام تر شود...
من برای عشق میمیرم، برای شعر نه دفتر شاعر برای او مزار کوچکیست
بندگان را نبود جُز غم آزادی و مَن پادشاهی کنم ار بنده خویشَم خوانی!!
من، آفت روز و روزگار خویشم...
یک نفس مانده زمستان به منزل برسد آخرین جمعه ی پاییز، تو را کم دارم
گفتیم که ما و او بهم پیر شویم ما پیر شدیم و او جوان است هنوز!!
این غزل ها به خدا مفت نمى ارزیدند اگر این دختر و این عشوه و این ناز نبود
کس ندانم که جفا داند و بر ما نکُند...
بی نسیم کرمت جان نگشاید دیده چشم یعقوب بود منتظر پیراهن...
از بغض من مرنج که این عاشق صبور صدبار دل شکستی و یک بار گریه کرد
ماه هم ماهِ خدا؛ سی روز همراه خداست ماهِ ما یک روز می آید، دو سالی می رود!
قامتم خم شد، دو چشمم کور، موهایم سپید بدترین بیماری تاریخ، تنها بودن است...
هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن! بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی
ز بس فتاده به هر گوشه پاره های دلم فضای دهر به دکّان شیشه گر ماند
این شعر ها به دردِ دل من نمی خورند بیزارم از صدایِ قلم های بعدِ تو
آمد ز طرْفِ کویَت صبحِ ازل نسیمی بوی تو را گرفتیم، ما و بهار هر دو
عشق را عقل نمی خواست ببیند لیکن هیچ عیّار نباشد که به زندان نرود
هوای از تو نوشتن ندارم وگاهی اگرچه از تو نوشتن هوا نمی خواهد !
به تَن دور و به دِل با یارم..!
لطف نوروز است جای بوسه ات بر گونه ام؛ ماهی سرخی چنین در برکه ای آزاد نیست!
من تمام شاعران را تن به تن خط میکنم لشکری از شعر باید ،در نبرد با چشم تو
بیش از این باید به بوران زمستان خو کنیم نیست وقتی دست های گرممان از آن هم!
از پیِ بهبود ِدرد ِ ما دَوا سُودی نداشت هر که شُد بیمارِ دردِ عشق بهبودی نداشت
با من به زبانی و به دل با دگرانی...