متن قصه تلخ
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات قصه تلخ
قصه ای تلخم، میانِ داستانهای شیرین
خارِ خشکی در میانِ باغ و گلهای رنگین
خندهها برلب،ولی درسینه بغضی دیرین
زنم نقشی زِاندوه بربساطِ این جهانِ زرین
شهر،پُر شادی ومن با خیالت هم سخن
همنشینِ سایههایم،درسکوتِ سردِسنگین
بینوامرغی که دربندِ قفس،بی هم زبان
نالهاش گم میشود درشوروغوغایِ زمین
آه از این...
اگه رسم روزگار برای ما عاشقا اینه
عشق و از دلا بگیر بجاش بذار نفرت و کینه
اگه دوستی نمیکردم اگه دشمنی میکردم
گله ای نداشت دل من ، رسم زندگی همینه
اما من تنهای تنها حریف لشگر عشقم
چرا هیچ کی بم نگفت که ، حریفم تو رام کمینه؟...
من از تبارِ خیالِ سوختهام، ای رب
ز خاکِ خامش و رؤیایِ رفته در دیوار
ز نسلیام که به پرواز دل سپرده ولی
به خاک خورد، در این سطرهایِ بیتکرار
قلم زدم به دلِ شب، که قصهای بنویس
شبیه آنچه نیاید دگر به تکرار
دلَم موزهست، پر از نقشهایِ خاکستر...