گاهی خوابت را میبینم ؛ بی صدا ، بی تصویر ! مثل ماهی در آبهای تاریک که لب میزند و معلوم نیست حبابها کلمهاند یا بوسههایی از سر دلتنگی ...
آه ... ای ماه ماهی تنها را تو به دریا برسان
دریا برای مردن ماهی بی اختیار فاتحه می خواند ماهی به خنده گفت که گاهی هجرت / علاج عاشق تنهاست
سنگی که شیشه ها را می شکند کنار ماهی ها چقدر آرام است
با اجازه ی محیط زیست دریا دریا دکل می کاریم ماهی ها به جهنم ! کندوها پر از قیر شده اند زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند چه سعادتی ! داریوش به پارس می نازید ما به پارس جنوبی !
دوست داشتن را از زنْبور یاد نگرفتم که هر وقت ازگلی جدا میشه بره سراغ گلی دیگه از ماهی یاد گرفتم که وقتی از اب جدا میشه جون میده و میمیره...
تو نگاهم بکنی من بی هوا میبوسمت ماهی لبهای من میلش به دریا دیدنی ست