میشود پیشانی ات بوسید و ازلبها گذشت!؟ مومن_از_قم_بگذرد_تا_جمکران_هم_میرود!
این چادر گلدارِ من انگار عجیب بر سادگی پیرهنت می آید اصلا همه ی شهر کنارم باشند جز تو به دلم مگر کسی می آید
دلبری جرم تو بود و دل سپردن جرم من هر کدام از ما به قدر دیگری تقصیر داشت
شَهری به گفت و گوی تو در تنگنای شوق شَب روز می کنند و تو در خواب صُبحگاه!!
تمنای کمک در عشق آسان نیست، این یعنی کسی حین سقوط از پرتگاهی، لال هم باشد
با ما چه می کند دلِ از ما جدای ما...
با شنبه ی بی دوست چه سازد دل بی تاب ای جمعه نمیشد دو سه روزی تو بمانی؟
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست...
یک لحظه تو رفتی به سر بام و بیایی از دفتر رهبر خبر آمد رمضان است!
قبلا یک بار مجرم بودن مایه شرمساری نیست. مجرم باقی ماندن مایه شرمساری است.
باید راجع به کاری که می خواهی انجام دهی پر اشتیاق باشی.
به تصمیمات خود متعهد بمان، ولی در روش های خود انعطاف پذیر باش.
پدر شدن به معنای اینست که باید برای پسرت الگو باشی و کسی باشی که او بتواند از تو درس بگیرد.
یا مشغول زندگی کردن شو یا مشغول مردن.
چیزهایی شناخته شده و چیزهایی ناشناخته هستند، و بین آن ها درهای ادراک قرار دارد.
زمان، سکۀ زندگی تو است. آن تنها سکه ای است که داری، و فقط تو می توانی تعیین کنی چگونه خرج شود. مراقب باش که مبادا دیگران آن را برای تو خرج کنند.
میکشی نقش گل و خانه بهاری میشود از نگاه مهربانت خنده جاری میشود روز های آخر اسفندماه و یاد تو باتمام اطلسی ها یادگاری میشود
شعر ها در وصفِ تو آغاز می خواهد چکار ؟ این غزل قافیه ها را باز می خواهد چکار؟ هر کسی همچون تو را دارد میان خانه اش پس حیاطِ پر گلِ دلباز می خواهد چکار ؟ با خیالت خانه جنگل ... خانه دریا می شود کلبه من آه! چشم...
به شوق دیدن رویت به خواب ،میخوابم بیا و عالم خواب مرا گلستان کن...
خوابِ لبخند تو دید غنچه لبش خندان شد عشق تو روی زبان بود سپس درجان شد گریه ی شوق خدا روز ازل نام نداشت روز میلاد شما گریه ی او باران شد زلف تو باز و نسیم بوی تورا زمزمه کرد از همان روز همه گردنه ها حیران شد کودتا...
مجذوبِ تو نوروز و شب عید نداند آن روز کند عید که قربان تو گردد
تو مثل قوم صهیونی که با آن چشم زیتونی به اشغالت در آوردی دل من، این فلسطین را
زکاتِ فطره یقیناً انار خواهم داد... که قوتِ غالب امسال من لبانت بود !
من خرابم، دل من ساز تو را می خواهد چرخش و پر آواز تو را می خواهد دست وبال تو اگر بسته دراین دشت بدان این جهان پر از ناز تو را می خواهد