خدایا تمام زندگیم رو خودت نقاشى کن من به قلم رحمت تو ایمان دارم ...
تا در دل هم باشیم، تاوان بدی دادیم او گیره ی مویش را، من ایل و تبارم را
همیشه بیادتم بهمن ماهی جانم تولدت مبارک
همیشه باید ببینی تو دلش چی سِیو شدی نه تو گوشیش
مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پیغام تو فارغی و به اَفسوس میرود ایام ...
ببین منو دور کسی بگرد که وقتی نیستی چشماش دور کسی نگرده
اجازه نمیدهم سر مزارم گریه کنند زندگیام گریه داشت که همه خندیدند و رفتند
سلامتی دلی که تنگش کردی شکستیش لهش کردی اما هنوزم به یاد تو میتپه.
بزن به سلامتی سنگ کف رودخانه که عین من و تو آب از سرش گذشته
گفتن دل گفتم دلاور گفتن دلبر گفتم… مادر
وآس هَرکی شّآخی،وآسْ ما بِگو اُولیات بیآد
زندگی چه با خلاف چه بی خلاف چه برخلاف میگذرد …
نه آرزوی کسیم نه آویزون کسی پس بزن به سلامتی بی کسی
از محبت خارها شاخ میشوند اون قدیم بود گل می شدند
ما را دفن کردن ندانستن ما دانه ایم
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خاری پی شبنم نمیگردم
من خستم اما میدونم که میرسم بالاخره من میسازم دوباره دنیامو یه نفره
از زندگانی ام گله دارد جوانی ام!! شرمنده جوانی ام از این زندگانی ام!!
هیچ کجا خانهی آدم نمیشود ، حرف از آغوشِ توست ...
دوست داشتن را در چشمی بجوی که حتی وقتی بسته است ، رویای تو را ببیند ...
مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است صراحی می ناب و سفینه ی غزل است
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار مهربانی کِی سرآمد شهریاران را چه شد ؟