گمشده
خوب است که آدم را دوست داشته باشند، حتی اگر دوام نداشته باشد. خوب است که آدم بداند روزی روزگاری من بودم و او...
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
دموکراسی بین من و تو این است که
همیشه در همه چیز،
حق با چشم هایت است ..
دلم میخواد برگردم به عصر پارینه سنگی ، به گذشته هایی که بردگی رواج داشت .
بعد یه روز کل قصر خالی از سکنه بود بلند بلند صدام بزنی و بگی بیاااا اینجا .
منم با اکراه و شرم بیام کنارت و بگم بله سرورم .
بی اختیار پاشی و...
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
حال همهی ما خوب...
این روزها دلم مثل شهری ویران است.
هیچکس از کوچههایش رد نمیشود
جز یاد تو.
گاهی فکر میکنم اگر تو نبودی،
چیزی از من میماند؟
یا همین اندک شعلهای که هنوز در دلم میسوزد
از نگاه تو آمده؟
نمیدانم.
فقط میدانم تمامِ تاریکیها وقتی به تو فکر میکنم
کمرنگ میشوند....
دستم به بودنت نمیرسد
اما...
بگذار سربسته از دلم برایت بگویم
طوری دوستت میدارم
که هر شبانه روز
بیآنکه ببینمت
بیآنکه ببوسمت
بیآنکه لمست کنم
بودنیترین شخصِ جهانم شدهای...
به مرگم راضیم اما فقط یک آرزو دارم
سرم را لحظهی آخر به زانوی تو بگذارم
بپرسی از من آن لحظه که آیا صحبتی دارم؟
بجای اَشهَد و انَّ بگویم دوستت دارم.
کاش آدم میتوانست صدای کسی را که دوستش دارد
در گلدانی بکارد
مثل صدای تو...
یک طرف ماه رمضان و یک طرف زلفان یار
ای خدایا رحم کن بر عاشقان روزه دار.
وصف احوال من افتاد به دستان قلم
من نوشتم که غمی نیست
بخوان
سخت گذشت...
مرا از دور تماشا کن،
من از نزدیک غمگینم
از تو گفتم غزلی تازه که جانان منی
نوش داروی دل و قلب پریشان منی
ای همه دار و ندارِ دلِ غم دیده من
باش با من که تو آغازی و پایانِ منی
فشار آرام دستانت را دوسـت دارم...
وقتی که مردانگیت را به رخ انگشتانم می کشی...
من تو را آنگونه دوست میدارم
که بعضی چیزهای تاریک را دوست میدارند،
در خفا، میان سایه و جان.
من تو را بدون دانستنِ چگونه،
یا کِی، یا از کجا،
دوست میدارم؛
من تو را ساده دوست میدارم
بیهیچ مسئله و غروری.
من تو را دوست می دارم
و این...
من به قربان خدا، چون که مرا غمگین دید
بهر خوشحالی من، در دلم انداخت تورا...
چه زیبا میشود گاهی، به شخصی مبتلا گشتن،
برای یک نفر ماندن، برای یک نفر مردن.
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است.
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است.
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست،
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است.
ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن
شکایت های من از عشق...
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم،
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم.
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا،
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم.
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم،
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم.
این کوزه ترک خورد...
مثل یک معجزه ای، علت ایمان منی؛
همه هان و بله هستند، شما جان منی.
روی خوش زندگی همین است
همین که کسی باشد
صبح را بخیرکند
شب را آرام پای فنجان چایت باشد
و ظرفهای روی میز را زوج کند
واقعاً چقدر زیبا میشود
وقتی به جای تشکر میگویی:
دوستت دارم
رفتم به او بگویم، من عاشقت شدم را؛
لرزیدم از نگاهش، گفتم عجب هوایی.
پرسید: از عشق چه به دست آوردی؟
گفتم: حالا تمام شعرهای غمگین جهان را میفهمم.