تئاتر شهر به آهستگی از پله...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن داستان کوتاه
- تئاتر شهر به آهستگی از پله...
تئاترِ شهر
به آهستگی از پله های مترو پایین رفتم،
کفشِ جدیدم پشت پایم را زده بود..
سنگینیِ کیسه های خرید دستم را بی طاقت کرده بود، نمیدانم چه مرضی داشتم، امروز که تنها بودم انقدر خرید کردم!
به زور خودم را به سمتِ درِ مترو میکشاندم، تا بتوانم قبل از بسته شدن، سوار شوم،
میانِ آن شلوغی، حس کردم کسی از پشت لباسم را میکشد،
عصبانی شدم و با اخم برگشتم ، پسر بچهی کوچکی بود شاید هفت یا هشت ساله،،
آدامس هایش را به طرفم دراز کرد و گفت:
' خاله میشه ازم بخری؟'
با حرص نفسم را بیرون دادم، خواستم جوابش را بدهم، ولی نگاهِ مظلوم، چهره ی خسته و معصومش مانعم شد، به داخلِ کیف دست بردم اسکناسی بیرون آوردم و کفِ دستش گذاشتم، خواستم آدامس را از او بگیرم که صدای بسته شدنِ درهای مترو به گوشم خورد..
دیگر نتوانستم خود را کنترل کنم، رو به پسربچه فریاد زدم:
' نمیشد میونِ اینهمه آدم من یکی رو انتخاب نکنی؟؟ همهتون چپ و راست به آدم میچسبید، یکی نیست جمعتون کنه از اینجا که انقدر مزاحمِ مردم نشید؟؟!! '
پسربچه با ترس یکی دو قدم عقب رفت،چشمهایش پر از اشک شد.. پولم را داخلِ یکی از کیسه های خریدَم گذاشت و با سرعت دور شد!
ای خدا، چِکار کردم؟ از عکسالعملی که بروز داده بودم پشیمان شدم، جمعیت دوباره زیاد شد، شلوغ مثلِ همیشه!
هیاهوی مردم کلافهام کرد، شقیقه هایم از درد تیر میکشید ..احساسِ ضعف و سرگیجه داشتم..
با استیصال خواستم به سمتِ صندلیهای انتظار بروم که..
ناگهان دیدَمش!
پاهایم سُست شد،
عمیق تر نگاه کردم نکند دچارِ توَهُم شده باشم؟! امروز هیچ چیزی از من بعید نیست!!
امّا نه، خودَش بود واقعی تر از همیشه..
قلبم با شدت به سینَهام میکوبید؛
یک آن فراموش کردم کجا هستم ،
جهان خالی شد از صدا و تصویر،
فقط او حضور داشت،
هنوز هم میتوانستم از بینِ آن همه جمعیت چشمانَش را بشناسم،چند تار از موهایش روی پیشانیاش افتاده بود..
همان موهایی ک بابتِ عشقی که به من داشت، نزدِ من گِرو گذاشته بود!
[ ..میگفتم موقعِ راه رفتن یه ژستِ خاصّی داری که همه میفهمن تویی حتی از پشت سر!! میخندید و میگفت نه! همه نمیشناسن فقط تو منو میشناسی حتی توی شلوغ ترین نقطهی شهر..]
نگاهم به اسمِ ایستگاه افتاد "تئاترِ شهر" !
قلبم فشرده شد، دردِ عجیبی به سراغم آمد، تمامِ خاطراتِ هشت سالِ گذشته و تمام قرارهایی که شروعَش از تئاترِشهر و چهارراهِ ولیعصر بود، در عرضِ چند ثانیه از جلوی چشمانم گذشتند،
دوباره نگاهم به سمتَش برگشت؛
اینبار امّا، او ایستاده بود!
میخکوب!
به من نگاه میکرد..
همان نگاهِ همیشگی..
حس کردم قلبم از تپش ایستاد.
هر دو مات و مبهوت بههم خیره بودیم..
به سَمتم قدمی برداشت؛
درهمین حال متروی دیگری سر رسید، چندخانم با عجله به طرفِ در دویدند و یکی از آنها باشدّت به شانهام برخورد کرد.. تعادلم را از دست دادم و کیسهی میوه از دستم افتاد.. همه ی نارنگی ها قِل خورد روی زمین!
فاجعه پشتِ فاجعه!
با عجله خم شدم تا میوه ها را جمع کنم ، نمیخواستم متوجهی دست پاچگیام شود،
لرزشِ عجیبی به تنم افتاده بود..
باسرعت دانه دانه نارنگی ها را داخلِ پلاستیک انداختم..
نزدیکم شد و یک نارنگی برداشت، خودش را با آن مشغول کرد، انگار میخواست چیزی بگویَد..
نه! نباید نگاهَش کنم،
نباید بغضِ گلویم و حلقه ی اشک را در چشمانم ببینَد..
درحالِ کَلنجار رفتن با خود بودم، که صدایم زد:
' گندم! '
سرم را بالا گرفتم به چشمانَش نگاه کردم،
سرخ بود مثل خون!
گفت: ' هنوزهم وقتی عصبی و ناراحت میشی چانهت میلرزه!'
دیگر نتوانستم مانعِ چشمهایَم شوم..
گونه هایَم خیس از اشک شد..
خواستم حرفی بزنم، چیزی بگویَم،
بگویَم که من هم هنوز خیلی چیزها از تو یادم هست، بگویَم توهم مثلِ همیشه وقتی به اجبار خودت را کنترل میکنی تا گریه نکنی، نگاهَت را از من میدزدی و مشغولِ شمردنِ بندهای انگشتَت میشی!
اما نتوانستم ، احساسِ خَفگی داشتم..
وَ فقط نگاهش کردم..
،،، زنگِ موبایل تکانم داد،
سعی کردم بر خود مسلّط شوم، صورتم را برگرداندم و با پشتِ دست، اشکهایَم را پاک کردم ..
به تلفن جواب دادم،
خانمی پشتِ خط بود:
"سلام خانمِ اشرفی از کلینیکِ رویش تماس میگیرم، تبریک میگم آزمایشِ بارداریتون مثبت هست، چه روزی براتون وقتِ ویزیت بذارم تا با همسرتون تشریف......؟"
ادامهی حرفش را نشنیدم..چشمانم را به هم فشردم و نفسِ عمیقی کشیدم..
به سمتَش برگشتم،
ولی نبود..
رفته بود..
مثلِ باد گم شد میانِ ازدحامِ جمعیت!