متن حسن سهرابی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات حسن سهرابی
و سکوت با تو. فریادی است گوشخراش به بلندای زمان.
باد بوی تو را چه عاشقانه با خود بُرد.
و ما مانده ایم با انبوهی از کوچه های پُر غبار.
که هر کدام با نام تو بن بست می شوند.
دنیا بدون تو
چون اُقیانوسی است، بی آب
در همسایگی کویر.
ستاره ها می تابند، اما نورشان خاموش است
آشوبی از احساس ، در این سکوت مرگبار،
وچشم انتظار فردایی روشن ، چون صدایی آرام که در باد می پیچد.
جهان را چه دیوانه وار بر دلهایمان آوار کردی،
اکنون،
ما مانده ایم و تلی از خاکستر بی کسی ها.
چه کنم که در فراقت
شده خون دو دیده من
نه رهی که با تو باشم
نه دلی که بی تو باشد
دلِ من مانده میانِ
تبِ ماندن، تبِ رفتن
نه توانِ دل بریدن
نه نشانی از تو باشد
ابر بیمار که بر سایه این شهر چنین می بارد.
عاقبت پنجه خورشید،هلاکش سازد.
شهر در تبِ خود از نفی افتاد ولی
صبح ، از زخمِ شب تیره، شرافت سازد
بیشک جغرافیاست که سرنوشت را می نگارد؛
آری، مهم آن است که در کدام اقلیم
نخستین نفس را میکشی.
گاهی تقدیر نه از آسمان،که از نقشه ها آغاز می شود
عمر ما طی شد به دنبالِ صدایی بیصدا
این درون کی داند آخر رازِ صدها ماجرا
ما به دنبالِ حقیقت، گم شدیم اندر سراب
عقل، حیران؛ دل، معلق بینِ شک و ادعا
چه کنم که از فراقت همه شب به سجده گفتم
که اگر رسد دو دستم به کمان تارِ مویت
نه نماز میشناسم، نه دعا، نه قبله دیگر
همه دین من تویی و دل من حریم مویت
بیان،
روستاییست که صبحهایش
با صدای آب بیدار میشود
و شبهایش
در سکوت کوه
به خواب میرود.
اینجا
زمین هنوز نفس میکشد،
دستها بوی خاک میدهند
و نان
طعم زحمت دارد.
نهرها
واژههای قدیمیاند
که از دل زاگرس
تا دل مزرعهها
جملهجمله جاری میشوند.
هر قطرهشان
حافظهی هزار سال کار...
سیمانِ نهاوند
بلایِ تنفّس است
دیرگاهیست
که شُشها
از ترسِ هوا
به پستو خزیدهاند
نمیدانم…
شاید دلتنگی
میراثیست که تا مرگ
در من قد میکشد.
همراه با نسیم،
کوچهها را گشتم،
تنهایی را زندگی کردم،
و در پیِ عطری که از خاطره میآمد،
ردی از تو جستوجو کردم ،
شاید :
سایهای از خندهات
پشتِ پنجرهای پیدا شود.
هر غروب
چشمهایم را
به راهِ بیانتها دوختم،
اما باد
تنها برگهای زرد را
به آغوشم میریخت،...
این باغ
دوباره جایِ زندگی خواهد شد
درختان شکوفه خواهند زد
و برگها
عاشقانه خواهند رقصید
زمستان
رفتنیست.
شبی اینچنین تار را سِزَد
که خون، آفتابِ فردا شود
زین همه درد که در جان و تن این بشر است
چه بگویم
شب به شب زخمِ زمین سر باز میکند
و زمان
مرهمی نیست، فقط
نمکِ کهنهتری بر تنِ تاریخ میزند
در این سالِ بیبهار، آسمان را در آغوش بگیر
پرنده را جز پریدن راهی نیست
حتی اگر
شاخهها
از ترسِ باد
خودشان را فراموش کرده باشند
پیمانه به دست آمد و از خویش رها شد
هر جا که تویی، قبلهی حاجات همانجاست
پیرِ ده مستِ زر است و خطبهاش بوی ریا
کودکی گم کرده در کوچه، پدر را بیصدا
کشمکشیست میان عقل و دل
و چه نافرجام است
این جنگ
عقل،
با تمامِ محاسباتِ سردش
همیشه دیر میرسد،
و دل
با تمامِ بیقراریاش
همیشه زود میبازد.
کودکی با چشمِ گرسنه، خوابِ فردا را فروخت
در خیابان، سهم خود از کودکیها را فروخت