دلم بجز برای تو خدا خدا نمی کند
اگر بهشت بهایش تو را نداشتن است جهنم است بهشتی که نیستی تو در آن
تو باشی و آن کلبه ی چوبی ته دِه اصلا خود من اهل همان کوره دهاتم
گر ز آمدنت خبر بیارند من جان بدهم به مژدگانی
در خاموشی نشسته ام خسته ام سرگردانم در هم شکسته ام من دل بسته ام
دور ترین نقطه ی هستی تویی کاش که دستم به دلت می رسید
کن نظری که تشنه ام بهر وصال عشق تو من نکنم نظر به کس جز رخ دلربای تو
نگاه کردم در خود و در خود همه تو را دیده ام
هرچند بشکستی دلم از حسرت پیمانه ای اما دل بشکستهام نشکست پیمان تو را
دست نمی دهد مرا بی تو نفس زدن دمی
چون تو ایستاده باشی ادب آنکه من بیفتم
شرابی تو ، شرابی زندگی بخش شبی می نوشمت خواهی نخواهی
دور ترین نقطه ی دنیا جاییست که تو آنجا باشی
وعده که گفتی شبی با تو به روز آورم شب بگذشت از حساب روز برفت از شمار
کی تبسم دور از آن شیرین تکلم می کنم زهر خند است این که پنداری تبسم می کنم
من که جز همنفسی با تو ندارم هوسی با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی
می تپد قلبم و با هر تپشی قصه ی عشق تو را می گوید
نه فقط از تو دل بکنم می میرم سایه ات نیز بیفتد به تنم می میرم
من مرد خریدارم یک بوسه به چند ای جان
خاک من زنده به تاثیر هوای لب توست سازگاری نکند آب و هوای دگرم
من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
من آب زندگانی بعد از تو می نخواهم
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست
من درین بستر بی خوابی راز نقش رویایی رخسار تو می جویم باز