متن اشعار زهرا حکیمی بافقی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار زهرا حکیمی بافقی
رویای صفاییست که وصفش نتَوان
احساسِ خوشی دست دهد، دیدنِ آن
با چشمِ نهان، خوب نگاه کن؛ ببین
زیباییِ نابیست به هر جای جهان
به ژرفای نگاهِ رازِ رویا
به دنیا بنگر و، رویاسُرا شو
نگاهِ آبیِ نیلوفرِ احساس،
در تابشِ طلاییِ مِهرِ مهربانی،
همراه با،
پیچشِ سرخابیِ عطرِ عاطفه،
میسراید،
سروادِ سبزِ سرزندگی را...
از جاریِ اضدادت، در جامِ روانِ من
گاهی، به سرِ آبم؛ گه آتش و گاهی باد
آباد شود قلبم، گاهی به نگاهِ تو
با تیرِ غمت هم گه، حسّم رود از: بنیاد
وقتی توو دل میپیچه
موجِ صدای گریه
وقتی که من محو میشم
تویِ هوای گریه
وقتی که من ذوب میشم
تویِ فضای گریه
وقتی که من میمیرم
با هوی و های گریه
دیگه میدونم برات
یه کاهِ رفتنیاَم
میخونم از توو چشمات
نگاهِ رفتنیاَم
دیگه باید بدونم
نمیخوای پیشت بمونم...
عشق
احساس است
ایمان است
پرتوییست از نگاه خدا
که در وجودمان شعله میکشد
مینویسم، عشق را در دفترم
با نگاهِ خیسِ چشمانِ ترم!
تمام نقطههای دل
قلمروی دلت شده
تو پادشاه دل شدی
به یک نگاه مهربان!
وَ او محرم نشد با دل،
میانِ لحظههای عشق؛
من از دیدِ نگاهِ او،
چنان بیگانهای بودم!
دل خریدارِ محبّت گشت، با مهرِ نگاه؛
گو به چشمانت بتابد، اندکی بر دشتِ دل!
رویا شده دیگر برایم بوسههایش
خوابش مگر در جوشش بستر بیاید
هر لحظه با، آوای دل، کردم صدایش
گفتم که شاید، یک نَفَس، در بر، بیاید
آخر، کجا رفت آن زمانِ کودکیهام؟
یک بارِ دیگر، کاشکی، مادر، بیاید
دل، دوست دارد، دستِ گرمِ پُرمحبّت
گرمای دستش، کاشکی، بر سر، بیاید
از بوسههای گرمِ او، احساسِ مهری
در سرسرای سینه و، پیکر، بیاید
در بیت بیتِ شهرِ قلبم، جای دارد
جز، او، نمیخواهم، کسی دیگر، بیاید
ای کاش، سروِ قامتش، از در، بیاید
حسّی، درونِ من، به شور و شر، بیاید
نگاهت کاشکی میآمد
کمی چشمک به دل میزد
و قابِ نابِ جانم را
جلا میداد
صفا میداد
به هر دم
وفا میکرد با قلبم
و دل را با خودش میبُرد
به پروازِ بلندِ مهر
و اوجِ پاکِ احساسات!
چرا غرقِ خودت کردی دلم را؟
تو که: از دم، درونت بیصفا بود
از تبِ قحطیِ مهری؛ که دمادم، جاریست،
دلکم غزّهترین حال، شدهستآشفته
شعلهزا گشته به جانم تپشِ بغضی سرد
در دلآشوبیِ قلبم، همه دم، غم خفته
چه کسی حالِ مرا با با تب و تابی گفته؟
وز رگم شورشِ غمهای گران را رُفته؟
گرچه شایندهی زیباصدفِ رویایم
هیچکس نیست کند دُرّ دلم را سُفته
چرا تقدیرِ ما، این ماجرا بود؟
چراغِ سبزِ تو، پیشم چرا بود؟
منِ ساده، چگونه، دلسپردم
به تو؛ که: باورت بی شور و نا بود؟!
پیامِ «عاشقت هستم؛ عزیزم»
برایم حالتی، شورشنوا بود