درد و رنجوری مارا داروی غیر تو نیست ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من
چه زمستانِ بلاتکلیفی است نه آسمان میبارد و نه تو میایی چه فصلِ بی وصلی
داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است
در سراپای وجودش هیچ نقصانی نبود گر نبودی این همه نا مهربانی کردنش…
من تماشای تو میکردم و غافل بودم کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود
به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید…
گرچه دارد یازده فرزند غیر از او ولی هیچ یک ، یوسف برای حضرت یعقوب نیست
عاشق به خواب تن ندهد جز به خوابِ مرگ وآن هم بدین امید که بیند جمال دوست…
هرجا هوا مطابق میلت نشد برو . . . فرق تو با درخت همین پایِ رفتن است
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم چون سخت بود، در دلِ سنگش اثر نکرد!
ز کدام رَه رسیدی؟ زِ کدام در گذشتی؟ که ندیده دیده ناگه به درونِ دل فتادى؟
دوباره شب شد و من بیقرارم کانِکْتْ کن زود بیا در انتظارم
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با ذلت و خواری ، پی شبنم نمی گردم
در نومیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است
خوش آن دل کاندر آن نور امید است
بعد نومیدی بسی امیدهاست از پس ظلمت، دو صد خورشیدهاست
به هنگام سختی مشو نا امید که ابر سیه بارد آب سفید
از درگه همچون تو کریمی هرگز نومید کسی نرفت و من هم نروم
مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی
زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد!
پناهم بده تنها مرز آشنا! پناهم بده...
دستانت را میگشایی گرهٔ تاریکی میگشاید ...
این زبان را چون کلیدی دان در گنج سخن پسته بی مغز چون لب واکند رسوا شود