متن درخت
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات درخت
شمعی روشن نشد شماره ثبت: 719025
برای تولد برگها
شمعی روشن نشد
اما درخت
خورشید را داشت
و بی نیاز از توجه
درهم تنید
و سایه اش را
به عابران هدیه داد
درخزان برگها هم
کسی سوگواری نکرد
و رهگذران
بر پیکر رنگین برگها
با شوق قدم زدند
اما پاییز...
پخش زنده ؛
مستندی دریا و درخت /
از قاب پنجره
دیروز کاجی را بریدن
احساس کاج از اندوه کبوتران پیدا بود
---------------------------------------------------
درخت است دیگر…
نفس میکشد و نفس میدهد، اما این ما هستیم که نمیبینیم.
او تنها موجودیست که به جای جان گرفتن، جان میدهد؛
جانی دوباره به انسانهایی که سر از تنش جدا میکنند.
او خود غذایش را تأمین میکند و سرچشمهی حیات خویش میشود،
و بدون هیچ منتی میبخشد؛...
جا ماندم.
میخواستم پرنده باشم و پرواز کنم،
حال اکنون درختم،
با عمیق ترین ریشههایم؛
جا ماندم.
آتش
به پاشویهات ادامه میدهد
پاییز
به دلسردیات
بگو چه کنم
عیسای غمپوشِ من
انجیلیِ نیمهجانِ خاک
- ای هفت قلم گریه -
بگو من
چه کنم؟
کم
کمتر
کم کم از خود به خود بسوز
که جنگل
تابِ تَبی چنین، ندارد
«آرمان پرناک»
3 آذر 1404 - سبزِ خاکستری؛...
یک عمر فقط به دورِ پایش گشته
تنهاست اگر تبر عصایش گشته!
بیچاره درخت پیر و فرتوتی که
موسیقیِ پاییز دَوایش گشته...
🔹🔷💠
🔷
💠
روزی زمستانی بود. زیر درخت بلوطی نشستم و به تنه آن تکیه دادم.
درخت، داستان خویش را به نجوا گفت:
«دانهای بلوطی بودم، بر بلندترین شاخه درخت مادرم. روز مقدر، با تندبادی فرو افتادم و به شیاری درغلتیدم.
روح زمین، در من جنبشی افکند و رستن آغاز...
اقتدار و. ابهتش زیباست
زخمی از شقاوت دنیاست
یادگاریّ تلخ آدم هاست
درختی که روی آن یادگاری حک کرده اند
جیک جیک نکن!
کسی نمیشنود
کسی کاری ندارد از کجا و به کجا
کسی نمیپرسد چرا اینجا؟
جیک جیک نکن عزیز دلم!
کسی زیر بالِ یک اُفتاده را نمیگیرد
همه اُفتادهاند!!
حتی منی که ایستاده
با تو سخن میگویم،
خاطرهی یک درختم
- یک سایه -
که دیوارِ حیاطِ زندان...
هر پاییز،
با تمام برگ هایش
زمین را می پوشاند،
چقدر بخشنده است،
درخت!
شعر: آسو ملا
ترجمه: زانا کوردستانی
من و تو،
غروبگاهان
روی نیمکت پارک، میعادگاهمان بود.
درخت کنار نیمکت
که همیشه درد دل های ما را می شنید،
تنه اش خمیده است.
شعر: صالح بیچار
ترجمه: زانا کوردستانی
با شال و با کلاه زمستانی اش، درخت
سرروی شانه های خیابان گذاشته ست
رضاحدادیان ۱۴۰۳/۹/۷
یک دست کم بود
از جیب های خاک
دست هایی دیگر در آورد درخت
برای نوشتن از ردپای منجمد
برای نوشتن از دو پای منجمد
برای نوشتن از دو دستِ منجمد
برای نوشتن از دهانِ منجمد
برای نوشتن از جنگلی بدونِ سر...
«آرمان پرناک»
یک دست کم بود
دست هایی دیگر در آورد
برای دستگیری از بادبادک ها
برای دستگیری از بادبادک ها
برای دستگیری از بادبادک ها
برای دستگیری از بادبادک ها
و برای تکان دادنِ بادها!
«آرمان پرناک»
یک دست کم بود
میان شلوغیِ شب
دست هایی دیگر در آورد
برای اجازه از چشم های خدا
برای آنکه اشاره کند به تخته سیاهِ آسمان
به رنگین کمانی که رنگش مثل گچ سفید
به ابری که پاک می کند حروفِ آفتاب را
به قرصِ ماهی که پنهانی می جود...
درخت انگور
برای باغبان زحمتکش
عرق می ریخت...
آرام تر پرپر بزنید!
مگر نمی بینید
آفتابِ خوشبختی
زیرِ سایه ی درختِ زندگی
خواب رفته؟!
«آرمان پرناک»
می بینی؟
درختی که آرزو داشت
شاخه های مستعدش
به دستِ بهار
شکوفا شود،
حالا پلی شده است
بین جنگل و تبر
«آرمان پرناک»
دست تبرها را باید بوسید
همین طور
پای چوبه های دار را
که از بطالت نجات دادند
جنگلِ بکرِ پَکَر را...
«آرمان پرناک»
ایستاده ای
تنهایِ تنهایِ تنهایِ تنها
پایِ چهارفصلِ پاییزم.
تو
تنها شکوفه ی درختِ بختِ منی...
آرمان پرناک