باریک تر از موی سرت گردن ما بود آن روز که موهای تو در باد رها بود
دوریت را چه کنم ؟ ای سراپا همه ناز تو نباشی من به یک پلک زدن خواهم مرد
با بوسه بیا بخت لبم را وا کن
اندر دو جهان دوست ندارم مگر او را
عشق بی فلسفه زیباست تو نخواهی دل من باز تو را می خواهد
اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
قصد من از حیات تماشای چشم توست
ز تو جز تو نخواهم اگر عشق گناهست ببین غرق گناهم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
میل من سوی شما قصد توسل دارد
از من فقط تو مانده ای در تو جهانی که مرا نداشت
مرا در آغوش بگیر تا جنازه ام روی دستت بماند
کنار مشتی خاک در دور دست خودم،تنها نشسته ام
قول دادم که در اندیشه ی خود حبس شوم دل به بالا و بلندای خیالی ندهم
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان
گویند که چرا دل بدیشان دادی ولله که من ندادم ایشان بردند
میل من از جمله ی خوبان عالم سوی توست
خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد
تو در کنار خودت نیستی نمی دانی که در کنار تو بودن چه عالمی دارد
آنکه بر لوح دلم نقش ابد بست تویی
در نگاهم تو فقط منظره ی دلخواهی
مطمئنم گفته بودی با توام تا روز مرگ من فقط شک میکنم گاهی مبادا مرده ام
زلف چون دوش رها تا به سر دوش مکن ای مه امروز پریشان تر از دوش مکن
نشسته باز خیالت کنار من اما دلم برای خودت تنگ می شود چه کنم ؟