متن ترجمه زانا کوردستانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات ترجمه زانا کوردستانی
آخرین انار پاییز
بهانهی ترک بردن میگیرد—
حسرتی پر ز اندوه!
دو دانه افتادند
از جیب فرشتهای،
ریحانه و میخک!
به سویِ پیری میروم؛
سلامِ فراموشی شدنم میکند--
پایان عمر!
رازهایم را که نوشتم
خودش را به تیغ مدادتراش سپرد--
مداد!
شاعر: دریا هورامی
مترجم: زانا کوردستانی
برای شکستنِ سکوت،
زبانِ قلم را برید—
مدادتراش!
شاعر: دریا هورامی
مترجم: زانا کوردستانی
همراه با باد
میخرامد گل یاس--
ضربان قلب یار
[شبهای پس از خورشید]
آنگاه که شبهای سرد فرا میرسند،
و خورشید و ماه به جایگاه وصل خود میروند،
خورشید، طلوع سپیدهدم را از یاد میبرد؛
و آنگاه آفتابگردان، سر به زیر میافتد،
چشم به راه طلوع خورشیدی مست،
نرم و ساکت میگرید...
شبهایش، شبهایِ درهمشکستن است...
و دریا نیز...
من دریایم؛ تنها در ژرفای خویش،
زیبایی مروارید و مرجان را یافتهام،
و ساحلی آرام و وفور روشنایی و نور یافتهام؛
آیا تا به حال دیو هولناکِ تاریکیِ درون مرا دیدهای؟
آیا از هیبتِ من در بیم و هراس افتادهای؟
آیا میدانی اگر موجهایم خود را به قربانی دهند،
تو...
من، پاییزم،
که بهاران مرا، تاک درد و رنج
به تن میپوشد.
در میانِ این جمعیتِ قهقههزن،
آه... از آن دل!
ای دلی که بیپناه است؛
لبخندی تلخ، بر لب دارد!
دورانِ جوانی من،
به سوی آشیانهی پیری میرود؛
کهولتی که گام به گام،
همراه با اندوهی لبریز؛
بیرحمانه، تا آخرین دم،
همراه و همقدم میآید
و در دل و جانم میزید!
تصویری از من ساخت،
در میانِ شکافِ خاطرات...
چشم من!
چه آرامشی در تلاطمِ موج و ساحل نهفته است!
با این آواز امواج،
مرغ ذهن، گویی مشتی نسیم میچیند؛
روح، انبوهی از سکونِ ساحل را پساچین میکند،
و روان، یک آغوشِ پر از لطافت و ملایمت میبافد.
چه فداکار است، دریا!
گرچه پاروی قایقرانان،
گلویش را میدرند
اما نفس را،...
[آواز بیداری]
ای مردم!
تا زمانی که خاموش و لببسته باقی مانید،
فریادتان به گوشی نخواهد رسید؛
نه خودتان هستید و نه راه به جایی میبرید.
برایم بسیار شگفت است؛
که در میدان شکوه و افتخار،
چنین در تنگنا و درماندهاید!
در پیشگاهِ اصلاح و نیکبختی،
چنان نیستید که باید...
سقف خوشبختیمان چکه میکند
و ما همچنان در پیِ،
رفع کردن عقدههای محبت دیگرانیم.
ما در رؤیای پرواز کردن غرق شدهایم،
و حسرتِ پرواز پروانهها،
زخمهای وجودم را تازه میکند
و ما نردبان عروج را
بیرون از خویش برپا کردهایم.
چه بیهوده است حفظِ ظاهر و آبرو،
در حالی که...
احساسِ تنهایی نمیکنم،
آنگاه که با رنگینکمان رفیق میشوم،
و جامهای از آن بر تن میکنم؛
طبیعت، رنگِ رؤیاهایم را،
به من میبخشد!
با برگ رفیق میشوم،
و بافهای از آنها را جمع میکنم؛
پروانه کجاوهی عشقِ را،
برایم مهیا میکند.
نامهای به ماه مینویسم،
و هالهاش را روسریام میکنم؛...
حلبچه،
کودکی گم شده و آواره بود
سیاستمداران برگهی "دیانای"اش را پنهان کردند،
تا که هیچکس پیدایش نکند.
[شب عاشق]
از زمانی که شبهایم را
به تنهایی میگذرانم
چونکه از دیدار یارم محرومم
هر شب گریان و زارم
من متنفرم از شب و سیاهی
شبهای تنگ و تار و بیپایان
شبهایی که بیکس و یارم
شبهایی که دور از حضور یارم
شبهایی که منتظر سحرم
تا که به...
[وصیت عبدالسمیع ملا احمد، که در سال ۱۹۸۲ میلادی، به دار کشیده شد.]
پدرم برایم گریه نکنی، که عزیزت از تو جدا شد
برایم گریبان چاک نکنی و پشتت خم نشود
تو مرا پروردی که نامت را بزرگ دارم و
برای خلق کُرد، خودم را به آب و آتش بزنم...
جوانی را دیدم که به هنگامهی مرگ
فریاد بر میآورد که انتقامش را بستانیم
میگفت اگر روزی انتقام مرا گرفتید
ریشهی ظلم و ستم را از بیخ و بن کندهاید
مادرش دستی بر سرش کشید و گفت ای عزیزم!
بیشک تو یاران بیشماری داری که انتقامت را بستانند...
[در زندان]
ای مادر مرا سرزنش نکن که
چه بلایی بود به سر خود آوردهای؟!
هنوز خیلی تلاش باید بکنم
که یک کُرد واقعی بشوم!
زندان و دستبند بر من اثرگذار نیست
چونکه به خودم میبالم
در راه وطنم تمام سختیها را به جان بخرم.
------
* شاعر این شعر...