خسته شکسته و دلبسته من هستم من هستم من هستم از این فریاد تا آن فریاد سکوتی نشسته لب بسته در دره های سکوت سرگردانم من می دانم من می دانم من می دانم در خاموشی نشسته ام خسته ام در هم شکسته ام من دل بسته ام
ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم به جز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم
هیچ در عمق دو چشم خامشم راز دیوانگی را خوانده ای هیچ می دانی که من در قلب خویش نقشی از عشق تو پنهان داشته ام ؟
نگاه کردم در خود و در خود همه تو را دیده ام
هرچند بشکستی دلم از حسرت پیمانه ای اما دل بشکستهام نشکست پیمان تو را
دست نمی دهد مرا بی تو نفس زدن دمی
ای سراپایت سبز دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش لب های عاشق من بسپار
میان تاریکی میان تاریکی تو را صدا کردم تو را صدا کردم تمام هستی من تو را دوست دارم
چون تو ایستاده باشی ادب آنکه من بیفتم
شرابی تو ، شرابی زندگی بخش شبی می نوشمت خواهی نخواهی
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد میکنم هر چه تلاش او به من می خندد
هر وقت سرم را روی پاهای تو می گذارم از شدت آرامش و آسوده خیالی یاد این جمله ی از سفر آمده ها می افتم هیج جا خانه ی خود آدم نمی شود
من بی تو دگر از جهان دورم و بی خویشتنم تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
وعده که گفتی شبی با تو به روز آورم شب بگذشت از حساب روز برفت از شمار
کی تبسم دور از آن شیرین تکلم می کنم زهر خند است این که پنداری تبسم می کنم
عشق همین خنده های ساده توست وقتی با تمام غصه هایت می خندی تا از تمام غصه هایم رها شوم
تو مرا به خنده گفتی که هنوز دوستم داری چه دروغ دلنشینی چه فریب آشکاری ...
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد ....
مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم
من که جز همنفسی با تو ندارم هوسی با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی
می تپد قلبم و با هر تپشی قصه ی عشق تو را می گوید
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من لحظه های هستی من از تو پر شده ست آه در تمام روز در تمام شب در تمام هفته در تمام ماه ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام ای نوازش تو بهترین امید...
نه فقط از تو دل بکنم می میرم سایه ات نیز بیفتد به تنم می میرم
در ببندید و بگویید که من جز او از همه کس بگسستم قاصدی آمد اگر از ره دور زود پرسید که پیغام از کیست گر از او نیست بگویید آن دیرگاهیست در این منزل نیست