متن زیبا متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زیبا متن اشعار صدیقه جُر
تو رفتهای و پرندهها معنی آسمان را از یاد بردهاند
بعد تو آسمان معنی بخشندگی را فراموش کرد
روز مرگی هایم را درون کیسه ی سیاه ریختم مبادا باد غم هایم را برایت،تعریف کند،
در چشمانت اقیانوسِ وارونه ایِ
از ستارهها جوشید
قلبم پروانهای از جنسِ ابر شد
و در آتشِ بوسهات ذوب گردید
زمان چون شمعِ نرمِ شد،
و عشق تو را بر ساحلِ
رویاهایم ریخت
الهی دریاب
الهی، ای ز ذاتِ پاکِ تو آیینِ جان روشن
ز نورِ کبریایت گشته شامِ انس و جان روشن
تو آن سلطانِ بیهمتایِ مُلکِ «کُن فکان» هستی
که از حکمِ تو شد هفت آسمان و خاکدان روشن
اگر گمکردهراهی در بیابانِ تحیّرها
ز لطفِ رهنمایِ تو شود راه بی...
تو را در استکانِ ماه ریختم،
شب از لبت چکید و سحر مست شد،
ستارهها به روسریِ تو سنجاق شدند
و آسمان، نامت را آهسته گریست
دوست داشتنت دریاست
گاه آرام و پُر از سکوت
گاه طوفانی و پُر از هراس
من سالهاست
دل به دریا زدم
دوست پنجرهایست در شبِ بارانی
که از آن، دل به روشنایی می رسد
شاه بیت
ماندم و دیوانِ شعرم لبریز از اندوهِ قلم
شعر هم بی نامِ تو میلِ تراویدن نداشت
انتظار عبث
آمدی امّا لبانت شوقِ بوسیدن نداشت
گرمیِ هُرمِ نگاهت حسِّ بوییدن نداشت
باغِ پاییزی شدی در پیشِ چشمانم، دریغ
شاخهیِ خشکِ تمنّا قصدِ روییدن نداشت
بادهای تلخ از نگاهت در دلم ریختی ولی
این لبانِ تشنه میلی بهرِ نوشیدن نداشت
پرده بر رخسارِ ماهت بستهای در خاطرم
ماهِ...
سحرچون جامه بگشاید، ضیاءِ یار میآید
به جانِ خسته و تشنه، صفایِ یار میآید
اگر در ظلمتِ تقدیر، راهی را نمیبینم
چراغی در شبِ تارم ز سویِ یار میآید
ورق در بازیِ دنیا بگردد ناگهان روزی
که حکمِ بردنِ بازی، ز رأیِ یار میآید
دلِ مسکینِ من عمری به دنبالِ...
خستـه ام از زنـدگی با غم تبانی میکنم میکنم
دفتـرم را می گشایم شعرخوانی میکنم
عصر زیباییست لبخندی بزن زیبای من
یک دو بوسه جای لبخندت پیدا میشود..
ستایش حق
به نام آنکه ز فیضش جهان چراغان است
وجود، صبح آینهای از جلال یزدان است
سپهر و اختر و خورشید در طوافِ درش
گواهِ قدرتِ آن پادشاهِ سبحان است
به یک اشارهٔ «کن» نقشِ خاک جان گیرد
که آفرینشِ هستی ز حکمِ فرمان است
نسیمِ رحمتِ او میوزد...
گاهی دست خودت نیست
دوست داشتن کسی
که می دانی نمی شود
او را داشت
اما مطمئنی تا ابد
دوست داشتنش
تکه تکه ات می کند …
من تو را دوست دارم
آنطور که چاقو
سیب را میفهمد
از نزدیک از سرنوشت
از سرِ سرخی سیب
شده دلتنگ کسی باشی و بیتاب شوی
مات و مبهوت یکی باشی و بی خواب شوی
شده هر شب بهر آغوش کسی جان بدهی
در سیاهی شبت یکسره مهتاب شوی
شده یک لحظه دلت پر بکشد سوی دلش
همچو بلبل به قفس باشی وهی آب شوی
شده نقاشی یک چشم...
وطن
قفسِ بزرگیست
که پرندههایش
سالهاست
منتظر پروازند، ولی
کلید را گم کردهاند.
در حضور "خارها" هم میشود
یک "یاس" بود . . .
در هیاهوی مترسکها
پر از "احساس" بود .
می شود حتی
برای دیدن "پروانه ها"
شیشه های مات
یک متروکه را "الماس" بود
لبهایت
قبرستانی روشناند
که بوسه
در آن
زندهبهگور میشود.
خبرت هست که رفتی و شدم سنگ صبور؟
چه کنم بی تو پای غزلم لنگ شده
موهایت رود خانه یست
که از شانههایت پایین میآید
و ماه در پیچِ آن
چون ماهیِ نقرهای
گم میشود؛
من تور نمیخواهم،
قلبم را به آب میسپارم
تو را در استکانِ ماه ریختم،
شب از لبت چکید و سحر مست شد،
ستارهها به روسریِ تو سنجاق شدند
و آسمان، نامت را آهسته گریست