Sahel
پاشید دنیا دانه ای آخر مرا در دام کرد متن اشعار #صدیقه جُر #من_قلمم #اشعار_سپید #ترانه_نگاران_شعر_کوتاه #انجمن_شاعران_معاصر #شعر_کلاسیک #دلنوشته #رباعی غزل #اشعار_ناب_عاشقانه #زمزمه_های_دلتنگی
وطن
قفسِ بزرگیست
که پرندههایش
سالهاست
منتظر پروازند، ولی
کلید را گم کردهاند.
در حضور "خارها" هم میشود
یک "یاس" بود . . .
در هیاهوی مترسکها
پر از "احساس" بود .
می شود حتی
برای دیدن "پروانه ها"
شیشه های مات
یک متروکه را "الماس" بود
لبهایت
قبرستانی روشناند
که بوسه
در آن
زندهبهگور میشود.
نبودنت
پیانوییست
در خانهای متروک
که باد با
انگشتهای بریده
مینوازد.
خبرت هست که رفتی و شدم سنگ صبور؟
چه کنم بی تو پای غزلم لنگ شده
✍🏼سلامی به نامت به نامی که داری
سلامی به نام و نگاهی که داری
به زلف پریشان سیاهی که داری
دلی شد اسیرت، خوشآیین و زیبا
به زلفت گره خورد دامی که داری
روان شد ز چشمم سیلاب اشکی
تو آرامِ جان و وفایی که داری
لبت لعل شیرین و...
موهایت رود خانه یست
که از شانههایت پایین میآید
و ماه در پیچِ آن
چون ماهیِ نقرهای
گم میشود؛
من تور نمیخواهم،
قلبم را به آب میسپارم
تو را در استکانِ ماه ریختم،
شب از لبت چکید و سحر مست شد،
ستارهها به روسریِ تو سنجاق شدند
و آسمان، نامت را آهسته گریست
✍🏼سلامی به نامت به نامی که داری
سلامی به نام و نگاهی که داری
به زلف پریشان سیاهی که داری
دلی شد اسیرت، خوشآیین و زیبا
به زلفت گره خورد دامی که داری
روان شد ز چشمم سیلاب اشکی
تو آرامِ جان و وفایی که داری
لبت لعل شیرین و...
همهی نامها
اسمِ مستعارِ من است.
هر وقت
هر کجا
به هر اسم که بخوانیام
کویر به تو پاسخ خواهد داد.
من
همهی عمر
نیمی کویرم، نیمی کلمه
زیستهام.
و جهان
به گردنِ م حقی دارد
گاهی به اسمِ عشق
گاهی به اسمِ امید
گاهی به اسمِ غزلی زیبا
دلم گرفت در را باز کردم
و دیدم دردهایم مثل مهمانان
ناخوانده، کفشهاشان را درنیاورده آمدهاند
✍🏼سلامی به نامت به نامی که داری
سلامی به نامت، بر پیامی که داری
به زلف پریشان و سیاهی که داری
دلی شد اسیرت، اسیری خوشآیین
به زلفت گره خورده آن کمانی که داری
روان شد ز چشمان من سیلِ اشکم
تو آرامِ جانی به آن نیکنظامی که داری
لبت...
غربت قو ✍🏼
تو ای قویِ زیبا، سپیدِ خیال
که آرام میرقصی بر موجِ زلال
نگاهت پر از قصههایِ سترگ
صدایت سکوتیست در عمقِ برگ
تو ای پیکِ عاشقِ شکستهپَرم
به راهِ تو افتاده چشمِ تَرم
تو رفتی و دریا غزلخوان شده
دل از بعدِ تو از عشق پشیمان شده...
ای فلک خانه ات ویران
سینه مجروحم زندان آرزوست
دلبر ما دایما دارد تبانی میکند،
نقشه ی جنگی کشیده کشور گشایی میکند،
او به ما هی وعده ی امروز وفردامیدهد،
ناز شصتش جمله عمر ما به یغما میبرد
من دربه درِ نازِ دو چشمانِ سیاهت
جانم به فدای تو و آن طرزِ نگاهت
ای بیخبر از من تو کجایی که ببینی
من تا به سحر نشسته ام چشم براهت
در دلتنگی غروب
تو را گم کرده ام
نگاهم بی صبرانه به
دنبال رَد پایی از تو ست
تو که رفتی جهان برایم
کوچک شد نبودنت هر روز
مرا به دره های تنهایی می برد
ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎشۍ ﺗﺎ در برابر دنیا
بایستم،
ﺑﺎﯾﺪ میبودی ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ کنم
تمام اندوه...
دل ک بعد از دیدنت دیگر به جایش بند نیست!
عقل هم با دیدن چشم تو مجنون گشته است
خورشید در چشمان تو که طلوع میکند، دل از مدارِ خود میگریزد؛
خراسان، تنها یک شهر نیست
محلهی روشنِ نگاه توست؛
آنجا که عقل، ردای استدلال
را میکَند، تا زائرِ عاشقانهی
نگاه تو شود
بیتو، قلمم در دلم مومیایی شد،
دفترم تنها تالارِ سوگواریست
هر سطر، تابوتیست
برایِ واژههایی که مردهاند.
#چامک_شعر_کوتاه
هوا در ششهایم لنگر انداخت،
هر دم،طوفانیست
در قفسِ سینهام
من، به نفس تو محتاجم
#چامک
واژهها در گلویم قدیس شدند
جهان، جز نامِ تو،
کلیساییست که باید ویران کرد
#چامک
بیتو، قلمم در دلم مومیایی شد،
دفترم تنها تالارِ سوگواریست
هر سطر، تابوتیست
برایِ واژههایی که مردهاند.
شبی لبهای داغت را میان خواب بوسیدم
و زُلفین سیاهت را چنان بیتاب بوسیدم
لبانت چشمه ی روشن شدم حیران روی تو
و چشم دلرُبایت در شب مهتاب بوسیدم
بیا با آینه ی چشمت، مرا در خود تماشا کن
سراپای وجودت چون گل مرداب بوسیدم
تو آن زیبای مغروری نگاهم...
#چامک_شعر_کوتاه
(شب)
شب را در گلو بریدم؛
رویا، جوانه زد بر لبِ زخم،
صبح، بیدارِ بیآرزو.
چهرهی یک زن آینهی تمام قدِ مَردِ زندگیِاش است.
یک زن هر دوستت دارمی
را نمیشنود،
یک خطِ کوچک میشود زیر چشمانش
و هر قدر معشوقهاش دلآزردهترش میکند
پرندههای آسمانِ پیشانیاش
بیشتر و بیشتر میشود.
زنهایی که در اوج میانسالی هنوز هم زیبایند
زادهی دستِ مردانِ ماهرِ صورتگریاند
که بهترین...