تا شب همه شب خواب به چشمم بنشانم تا پر شود از حسّ حضور تو ضمیرم باید تو بگویی شبت آرام عزیزم تا با نفس گرم تو آرام بگیرم
چشم هایم را به بیمارستان می برم.. نمی دانم چه مرگشان شده! هر شب در خواب جایشان را خیس می کنند…!
به مسلخ می برد هر شب مرا رویای آغوشت !
ﺩﺭ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺗﻮ، ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺗﻮﺳﺖ… ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ!
در این جادو شب پوشیده از برگِ گل کوکب دلم دیوانه بودن با تو را میخواست ...
روزا... بے حوصلہ ام... شبا خواب ندارم...
خدای عزیزم زندگیم امشب یه کم بهم ریخته میشه کمک کنی درستش کنیم
آغوش، ترکیب پیچیده ای ست از من و خیال تو... که هر شب مثل سایه روی دیوار خانه مى افتد...
«مجذوبِ»تو نوروز و شب عید نداند آن روز کند عید که تو گردد
خوش خرامان میروی ای جان جان بیمن مرو ای حیات دوستان در بوستان بیمن مرو شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید من شبم تو ماه من بر آسمان بیمن مرو
گیسوان تو شبیہ است بہ شب؛ اما نہ شب ڪہ اینقدر نباید بہ درازا بڪشد خودشناسے قدم اول عاشق شدن است واے بر یوسف اگر ناز زلیخا بڪشد
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
شب همیشه به تمامی شب نیست چرا که من میگویم چرا که من میدانم که همیشه در اوج غم یک پنجره باز است پنجرهای روشن و همیشه هست رویاهایی که پاسبانی میدهند آرزویی که جان میگیرد..