شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
خاطرات کودکی ام را
پهن می کنم
در ایوان تنهایی
بادصبا
نیست در من رمقی
برو ای بادصبا
و دگر هیچ، نیاور خبری از یارم
خسته ام
بی جانم
غم شده
یار مرا در شب تار
و نخوان
صبح سپیده از عشق
و نگو
یار مرا داده پیام
تو ببین
آتش بی مهری او
همه ی جان و تنم را سوزاند...
بهارم
باغبان باور
ندارد
آریا ابراهیمی
از سرمای نبودنت
می پیچند واژه ها
به قامتِ احساسم
و قلم به خود می لرزد
و چشمهای منتظرم
سر بر شانه های خیال
به خواب می روند
پشت پنجره ی دلتنگی
بادصبا
همچون ساحلی
خسته از ثانیه های دلتنگی
دستخوش طوفان بی مهری ات می شوم
که امواج خواستنت
با هر جزر و مدی
می کشند تخته پاره های آرزویم را
به سرزمین بغض ها
و حسرت ها
بادصبا
اتفاقی نیست که،
شاعران عاشق مرده اند؛
ختم رسالت پیامبران
--به عشق منتهی بود!
زانا کوردستانی
قصاب به سلاخی وُ،
گرگ با دریدن؛
قاتلانی متغیراند-
گوسفندِ زبان بسته را
***
مردن اما، همان مرگ است!
زانا کوردستانی
بارانی ست،
چشم های تو...
***
زیرِ چتر تنهایی!
زانا کوردستانی
روزگارم،،،
به قدمت کلاغ های تاریخ سیاه است؛
شاید مترسکی هستم
نگه بان کویر لوت!
آه،،،
به بطلان می گذرانم
دو روز عمر را
به کدامین فصل سپرده ای
قدومت را!
لیلا طیبی (رها)
آی باران! باران جان!
نه نمازمان را پاسخ دادی و،
نه دعایمان مستجاب شد.
بیا...
که لبِ تشنه ی زمین،
زخم برداشته است!
لیلا طیبی (رها)
دست سبزت،
--ید بیضای موسا وُ،
--لبت چشمه ی آب حیات.
ای مسیحای کفر و دین!
می ڪُشی و
زنده می سازی یهودایت را:
---چرا...؟
لیلا طیبی (رها)
کوچه لبالب از عطر یاس
نمی دانم ممنون کدام همسایه ام
چه دل بزرگی داری، ای زن!
بی آنکه در سختی های عشق دو دل شوی و
عادات دوست داشتن و
قوانین خواستن را زیر پا بگذاری،
مگر اینکه در شعرهای من!
چون ترس داری که خطرات زندگانی
مرا به راه های سرگردانی بکشانند
و در میان خندق قصیده و کلمات...
شرم داشتم
که جلوی دختران همسایه سر بلند کنم
اما قلبن نیز می خواستم
برای به آغوش کشیدن دخترک زیبای همسایه سینه چاک کنم.
روزی دخترک همسایه شرم را کنار گذاشت
نگاهش را به من دوخت
و چنان به من نزدیک شد که سینه هایش به سینه ام برخورد داشت...
روزی نیست که دست در دست غم نگذارم و
سر بر شانه هایش،
آنگاه چشمانم را مبدل به ماه منور چله ی تابستان می کنم و
تاریکی لم زده به بلندای تنهایی ات را، دور می گردانم.
روزی نیست که با صدای تلفنت
شعری تازه نسرایم و
گلدانی پر از...
من هیچ برف را دوست ندارم!
نمی دانم چگونه ست که او بدون هیچ پیغام و پسغامی پیدایش می شود و
در خانه ام را می کوبد.
برف نمی داند که او برای من مهمان ناخوانده ای ست و
چون گردبادی، سامان دلم را از هم می پاشد و
به...
در چشمان معصومت
پرواز میکند
پرنده ی امید
بادصبا
سرخی نامت
عشق را
سینه ریزی می کند
بر گردن تاریخ
باد صبا