اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم برای دستهای تنگ ایمانی نمی ماند
مثل غزل پخته ی سعدی ست نگاهت هر بار مرورش بکنم باز قشنگ است ...
غم دل با تو نگویم که نداری غم دل با کسی حال توان گفت که حالی دارد!!
خوردیم چو گنجشک به دیوار بلورین پنداشته بودیم که این پنجره باز است...
تفاوت من و تو هر چه بود، ثابت کرد که فرق عاشق و معشوق در وفاداری ست
عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر...
خداهم لحظهٔ خلقِ تَنَت فهمید روزی من اطاعت میکنم هرشب هوسهایِ زلیخا را
پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من تن نیستی که جان دهم و وارهانمت...
تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهان بین کس واقفِ ما نیست که از دیده چه ها رفت
یا حسین فریاد کردی، که دگر یاور نداری بی وفایی را ز امت ،این چنین باورنداری جان فدای ناله های آخرین سرباز راهت عالم از داغت بسوزد،که دگر اصغر نداری
این کشور و آن کشور و سی روز مهم نیست هرجا که تو رؤیت بشوی عید همان جاست
عینکی بودن او راز ظریفی دارد شیر محبوس نباشد همه را خواهد کشت!!
ﺷﻬﺮت ﻋﺸﻖ ﮐﻨﺪ زﻣﺰﻩ ی ﺣﺴﻦ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ز ﯾﻮﺳﻒ ، ﺳﺨﻦ ﻋﺸﻖ زﻟﯿﺨﺎ ﻣﺸﻬﻮر
سَرِ سَجّاده ی شعریم و دعا گوی شما چه سَبک میشود آدم که تو را میخواند
یاد ِ او در دلم از دیده ی تر آگه نیست خفته در خانه چه داند که برون باران است
نکند میلِ دلِ من به تماشای چمن که تماشای دل آن جاست که دلدار آنجاست
صبح ها بیشتر از نور، تو را می خواهم ...
قلبِ کسی براى تو در شهر می تپد اى خوبِ بى نهایتِ شب هاىِ من ، بیا
هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست هر کجا پا می گذارم دامنی دل ریخته
لبخند زدی فکر انار از سرم افتاد لرزیدم و از شانه ی من ارگ بم افتاد تا چشم گشودم دلم از شوق تو سر رفت تا پلک زدی حادثه ها پشت هم افتاد تا بافه ی گیسوی تو در باد رها شد در کار گره خورده ی ما پیچ و...
گرچه خرافات است، بستم سبزه ها شاید به پایت گیر کردند و نرفتی ..
دعایی بی اجابت هستی اما در مذاق من نمی دانم چرا این قدر شیرین است تکرارت
عشاق روز روشن، گِریَند پیش معشوق من هرچه گریه کردم شب هایِ تار کردم
صنوبر با تهیدستی به دست آورد صد دل را تو بی پروا برون از عهدهٔ یک دل نمی آیی