دعایی بی اجابت هستی اما در مذاق من نمی دانم چرا این قدر شیرین است تکرارت
دوای تو، دوای توست، حافظ لبِ نوشش ؛ لبِ نوشش؛ لبِ نوش
مثل خرمشهر آزادم کن از چنگ جنون این بغل را داغ تر از شرجی اهواز کن
تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد خود این خلاصه ی غم های روزگار من است
هر چه مى خواهمت از یاد برم ممکن نیست من تو را دوست نمى دارم اگر بگذارى...!
دیده ام خورشید را در خواب، تعبیرش تویی خواب دریا و شب مهتاب، تعبیرش تویى زان لب شیرین حوالت کن برایم بوسه اى ای که رویای شراب ناب، تعبیرش تویى گیسوانت را به گِرد گردن من حلقه کن اوست ای که خواب پیچ و تاب، تعبیرش تویی از معبّرها نمی...
از پا در آمدیم و نیامد به دست یار پشت امید بر سر این آرزو شکست
من به امّیدِ وفاىِ تو به دام افتادم ورنه با سلسله ى زلف چه کار است مرا؟
همین که گاه به من فکر میکنی کافیست بمان و پشت سرم عاشقانه غیبت کن
بندی به پای دارم و باری گران به دوش در حیرتم که شُهره به بی بند و باری ام
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
هر کاسه و بشقاب لب پَر، خوب می داند در وقت های ظرف شستن، شعر می خوانم
جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
قسمت شاعر همیشه در اسارت بودن است یا اسیر قافیه ، یا وزن ، یا چشمان تو
چو شب گیرم خیالت را در آغوش سحر از بسترم بوى گُل آید
ناگهان یک شب سراغم آمد و با خنده گفت: نوشداروی توام با طعنه گفتم: زود نیست؟! دیر شد، در من اگر هم شور و شوقی بود، مُرد دیر شد، این مرد، آن مردی که سابق بود، نیست...
شِکوِه ای نیست ز طوفان حوادث ما را دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند
من مستم و این مستی من مستی مِی نیست چون یاد جمال تو کنم، مست شوم من
هرچند که اندام تو برف سبلان است از گرمی اهواز لبت بوسه پزان است
به هیچ حیله به آغوش در نمی آیی مگر ترا زنسیم بهار ساخته اند؟
دردم به جان رسید و طبیبم پدید نیست دارو فروشِ خَسته دلان را دُکان کجاست؟
ای شیخ،به جز ذکرِ تهی کاش به تسبیح تعدادِ گناهانِ خودت را بشماری..
اما خدا نیاورد آن روز را که آه... گیرد دلی بهانه ی پاییز در بهار...
بی حرمتی ست پا نزدن بر بساط عقل وقتی که عشق این همه اصرار میکند...!