شرط پیمبری به پسر داشتن که نیست مردی پیمبر است که زهراست دخترش
مرا کُشتند و تن کردند رختِ سوگ ، یارانم! برایم مضحک است آه و فغانِ سوگوارانم قطاری کهنه ام ، اما چه جای شِکوِه از مردم؟ شکسته شیشه ام را سنگ ِلطفِ همقطارانم! تورا با دیگران می بینم و در صبر می سوزم کی ام من؟ روزه داری در میان...
کافه گردی با تو در دی ماه می چسبد عجیب گور بابای همه استاد و درس و امتحان!
ندانم از کدامین جنبشِ مژگان هلاکم کرد دو صف بر یکدگر خوردند و قاتل در میان گم شد
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شد و بشکست میرود اول اگر...
روز نخست، نوبت تقسیم تاب و تب تابش به مویِ تو، به منِ خسته تب رسید
گنهی بدتر از این نیست که آدم شده ایم...
من ماهی قرمز پس از عیدم که جان دارم و استفاده ای نیست مرا
نزدیک...شبیه مهر تا آبان ماه دوریم درست مثل آبان از مهر...!
خشت بر خشت زوایای جهان گردیدم! منزلی امن تر از گوشه ی تنهایی نیست...
از بس که خدا عاشق نقاشی بود هر فصل به روی بوم، یک چیز کشید یک بار ولی گمان کنم شاعر شد... یک گوشه ی دنج رفت و پاییز کشید!
از بهرِ بوسه ای ز لبش جان همی دهم ..
خاطراتت را الک کردی ندانستی که من ریز ریز ازگوشه ی چشمت زمین افتاده ام
بدون مشورت با من، خودش تصمیم میگیرد! نمیدانم که قلبم از کجا تعلیم میگیرد من از روز تولد تا کنون از بس که دلتنگم همیشه روز میلادم دل تقویم میگیرد! چرا حس میکنم در جای دوری که نمیدانم! یکی هر شب برایم مجلس ترحیم میگیرد! مرا اینقدر در محدودیت نگذار!...
قصد جانم کرده ای ..؟ جانم فدای قصد تو .......
دستان دلم بالاست... تسلیم دوخط شعرم!
دیدمت صبح وپشیمان شدم از توبه ى شب به علىٍ به علىٍ به علىٍ به على....
صادقان را بهر روزی زحمتی در کار نیست کز تنور سرد؛ گرم آید برون نان؛ صبح را
آهو ز تو آموخت هنگام دویدن رم کردن و ایستادن و واپس نگریدن پروانه ز من، شمع ز من، گل ز من آموخت افروختن و سوختن و جامه دریدن
از روزهای رفتنت پاییزتر بودم از شمس های دیگرت تبریزتر بودم باران اگر آنسوی شیشه داشت می بارید این سوی شیشه بی هوا من نیز، تر بودم یک شب اگر دستت به تار موی من می خورد از نغمه ی داوود شورانگیزتر بودم شاید اگر یوسف به قلبم فرصتی می...
تار و پود هستیم بر باد رفت؛ اما نرفت عاشقی ها از دلم؛ دیوانگی ها از سَرم ...
آنقدر جذاب و بی نقصی که گویی در شبی پرتو خورشید سوزان بر زمین تابیده است
جانان ، هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم
تا در سر من نئشه ی دیوانه شدن بود هر روزِ من از خانه به میخانه شدن بود یا سرخی سیبِ تو از آن جاذبه افتاد؟ یا در سر من پرسش فرزانه شدن بود! یک بار نهان از همگان دل به تو بستیم این عشق نه شایسته ی افسانه شدن...