کوتاه شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات کوتاه شعر
✍️ justfor5436
تکلیفمان با خودمان روشن است
آتش زده ایم به مالمان
چیزی نداریم بجز چند خط دلتنگی نانوشته
که آنهم میپیچد به دست و پایمان
از تو چه پنهان،
نوشته هایم را وقفِ امام زاده کرده ام
بازارِ گریه های سردم، گرم است آنجا
اشک است و آه، دلتنگی...
بدترین درد اینه که ؛
مخاطبای گوشیتو چک کنی
و بخوای با یکی درد و دل کنی
ولی . . .
هیچکس و پیدا نکنی . . . 😔
محو شد نقش همه
خال لبش پیدا شد..
تمام خانه ی دل را بنا کردم برای تو
بیا تا خشت خشتش را بریزم زیر پای تو
هجوم غم که می گیرد دلم هر لحظه می بینم
در این شب های تنهایی چه خالی است جای تو
و "شعـــر" آخرین شفای اندوه آدمی...
شقیقه ی نفسم زخمی از جفای شما
کشیده ضامنِ خود را خطر برای شما
زبانِ سرخ جناسم گرسنه خوابیده
دریده سادگی ام را همیشه جای شما
زمانی که برپا شود دادگاه
نباشد گریزی ز حق هیچ راه
در آنجا عدالت علی وار هست
و هر کس به جرمش گرفتار هست
خدا دوست دارد رسد نعمتی
ببیند به شکرش تو در طاعتی
ولی بیشتر دوست دارد دلا
که شکرت ببیند به وقت بلا
یکی هست اینجا که داند اگر
زمین و زمان بسته گردد اگر
عنایت کند گر خداوند نور
گشایش شود در گره های کور
دل کشد سوی دیار باقیه
عقل حیران مانده در این بادیه
لطف یزدان را چنان دیدم چنان
جان و دل را باختم در قافیه
که گفته که ماه ز خورشید نور می گیرد
خود خورشید به بزم تو شور می گیرد
غروب جمعه، انتظار و دست دعا
بر آستان خدا کعبه و طور می گیرد
#justfor5436
یادت مثلِ "ها" کردن روبروی شیشه است
بی هوا انگشتم، دل میکِشد
انگشت به دهان مانده عقل
هر چه را غیر توست
خط باطل می کِشد
✍️ justfor5436
بعد تو هر که پرسید ،خوبی؟ در چه حالی؟
نقابم پیش دستی کرد و گفت؛ هستم عالی
رو راست میگوییم ،از کج بودن این احوال
چه کسی دیده که گل بروید از گلهای قالی ؟
گر درختی میوهای بسیار، مهمانت کند
یا تنش لرزانی و یا سنگ، مهمانش کنی
justfor5436 ورشکسته
شعر هم نداشت اثر بر تو، فقط کاغذ خرج میکنم جور در نیامد دخل با خرج ، دکّان را جمع میکنم
راست میگفتند؛ شعر هم نمیکند هیچ آبی را گرم
قوم و خویشی با " اخوان" را هم انکار میکنم
شاعرانِ ورشکسته را میدهند آیا جایی وام؟
وام...
میدهد سوزن به اجسام دگر پوشش ولی
در نهایت آنکه لخت است سوزن است
عاشقیآیاکهخوب است،یاکه دردی بیشنیست؟
مصرع دوم نیازِ آدمی دارد، که عاشق بوده است
امیر حسین کلماتی پور 📗🤍
گفته بودم لااقل شب های قبل از امتحان
بر دو چشمت عینکی مشکی و یا رنگی بزن
در سوالِ اول و دوم الی تا پنجمین
من مدادم روی میز و ذهن من، چشم تو بود
رندانه دل میبری و
دزدی همیشه کار یک آشناست
به کاهدان زده ای ناشی،
مال خود را ربودن، خطاست
با تأمّل خانههای شهر را گشتم، ولی
بیهوا در کوی تو آرام و بیمحمل شدم
قطره بودم در هجوم پرسش بیانتها
در حضورت ناگهان دریای بیساحل شدم
سالها در جستوجوی «خود» دویدم بیقرار
چون تو را دیدم ز خود گم گشتم و کامل شدم
مرگ را پایان پنداشتم اندر خوابِ...
مادر
رفتی و زبانِ عشق یکدفعه
لَکنت گرفت و من در جمله ٔ
نیمهتمامی جا ماندم
تو که جایی نمی رفتی
من تو را ...
میان این شعرها پنهان کرده بودم . ...
امان از دست این ...
سارقان ادبی
دوستت دارم
آنقدر که هیچکس به گردم نمی رسد
به تو که ،
به تو که ،
به تو که ،
به تو که فکر می کنم
اسبی در من چهار نعل می دود
سواری از خط عبور می کند