کوتاه شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات کوتاه شعر
تو که جایی نمی رفتی
من تو را ...
میان این شعرها پنهان کرده بودم . ...
امان از دست این ...
سارقان ادبی
دوستت دارم
آنقدر که هیچکس به گردم نمی رسد
به تو که ،
به تو که ،
به تو که ،
به تو که فکر می کنم
اسبی در من چهار نعل می دود
سواری از خط عبور می کند
❣️چکامه
نسیم از میانِ گلها رد شد،
عطرشان را برایم آورد،
اما خوشبوتر از خیالِ تو برایم نیست
ابرها روی آسمان میرقصند،
باران را از دلشان میریزند،
و من زیرش فقط تو
را صدا میزنم.
شب، جنگل در سکوت نفس میکشد،
نورِ صبح روی برگها میلغزد،
و من میان آن...
از نگاهت میتراود زندگی رویایِ فردا را
میرباید هر دلِ عاشق جمالِ نابِ لیلا را
زِ تصویر تو می سازم چنان رویای زیبا را
که هر عاشق در آن بیند قشنگی زلیخا را
آفتاب روشن چشمِ تو، جانم را جلا بخشد
به یک لبخند میگبری زِ جانم جمله غم ها...
و ما چه خوشخیال،
مرگ را زندگی میکنیم
در تقویمی که برگهایش
از «شاید» ورق میخورند…
شاید زندگی برگردد
از همان کوچهای
که امید
آخرین بار
پشت سرش را نگاه کرد.
زمستانی که بویِ تو را ندهد، به هیچ نیرزد
شبی بیگرمیِ آغوشِ تو را، به هیچ نیرزد
بهارِ من دلِ خستهست بیتو از نفس افتاد
نسیمی هم که نامت را نَبَرَد، به هیچ نیرزد
جهان گر پر زِ رنگ و عطر باشد بیتو، افسوس
گلِ بیلبخندِ تو ای نازنین، به...
صدای سکوت
در گوشم زمزمه میکند،
که هر نفس من،
پر از نام توست.
💐🌾🍀🌼🌷🍃🌹🍃🌷🌼🍀
🍃🌺🍂
🌾☘
🌷
هر عقل و مغز کال
جنجال و قیل و قال
ابزار بر زوال
به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
🌷
🌾☘
🍃🌺🍂
💐🌾🍀🌼🌷🍃🌹🌿🌼🌷🍀
ما
در سکوتِ این خاکِ
فراموشکار
ریشه دواندهایم،
اما
آرام
آرام
قد میکشیم
تا سایهای بلندتر از درد باشیم
آواره شدن در خیالت
نهایت آزادی است
در شبهایی که کوچه ها
بوی خون می دهند.
دل از کینهها شسته بودم ولی،
غمِ این فراق امانم نداد
تو رفتی و با رفتنت این جهان،
دگر رنگِ مهر و نشانم نداد
ز یادِ تو هر شب به چشمانِ من،
قرارِ نگاهِ جهانم نداد
به یادِ تو هر شب، دلِ بیقرار،
دگر فرصتِ شادمانی نداد
شبی در سکوتِ...
هر جا که قدم نهادم، آنجا بودی
در خلوتِ بیکسی، هویدا بودی
از دستِ زمانه، دل به دریا دادم
دیدم به کنارِ موج، پیدا بودی
در چشمِ ترم هزار خورشید شکفت
هر بار که در دلم، تمنّا بودی
رفتی و شکستم از غمِ بیمرهمِ تو
اما به خیالِ من، تو...
که بینام و نشانِ تو نیرزد
به عمرم یک نفس بیشتر، هیچ
جهان بیتو، خرابآبادِ وهم است
به جز در سایهی چشمت، اثر هیچ
کاروان نیست که دل هر که به جایت آید
دلِ من میرود اما به صدایت آید
بیتو بارانِ غمم راه نفس را بستهست
کاش یک روز نسیمی زِ هوایت آید
منِ ویرانه به شوقت همه شب میسوزم
چه شود یک سحر از راه، نجاتت آید؟
ردّ پای تو هنوز از...
دیوانه سرایی است این دِه،
خِرَد را میرهانند و دستِ دعا به سویِ جهل بالا میبرند
شبیه سایههای بیفردا،
که خورشید را به جرمِ روشنایی، به دارِ تهمت آویزان میکنند
در این دیار، روشنی جرم است،
و هر که آینه باشد، سنگسار میگردد .
تو آرام باش…
جهان اگر بر دوش من هم
سنگ شود،
به لبخند تو میارزد.
چه کسی گوید که مجنون نکند کاری
که فرجامش شود لیلی چنان دلگیر
لیلیم چه کردم من که اینگونه
ز غم کز من شدی دل سیر
رنگینکمانِ چشمانت نه باران میخواهد
نه آسمانِ صاف.
از نگاهت میجوشد روشناییِ بینامی
که جهان را بیهیچ دلیلی صبح میکند.
من ، تنها
در امتداد آن نور قدمی برمیدارم
و خیال میکنم که شاید یک لحظه
به اندازهی تپشی به تو نزدیک شدهام.
آرام شوم، خیره شوم بر رخِ زیبا
چون باد بپیچم به درِ خلوتِ رؤیا
دل رفت به سویت که شود غرقِ تماشا
چون موج فتادم به دلِ ساحلِ دریا
زبالههای ذهنت را که بیرون ریختی،
نفس کشید زمینِ خستهٔ اندیشهات.
پسماندههای کهنهٔ تردید،
در آفتاب آگاهی جوانه خواهد زد
و در مراحلِ بازیافتِ روح،
هوای تازه دمیده خواهد شد به مهر،
به روشنایی،
به خویشتن
در نگاهت خبری هست که جانم سوزد
لب اگر لب نگشاید، نگهت راه من است
چشمان تو و قلب من و نالهٔ خورشید
اینگونه تواند که زمین باد برآرد
هر ذرهٔ این خاک، به یاد تو بتابد
هر موج به شوق تو سر از یاد برآرد
سالها گذشت
و هنوز،
صدای آمدنت
از انتهای کوچه نمیرسد.
پنجرهها را گشودهام،
اما
از قابِ هر نگاه
چهرهی من برمیگردد،
نه تو.
به هر صدای عبور،
دلم میلرزد
و فرو میریزد
در سکوتِ کوچه های سرد.
فقط خدا ، نه ناخدا
نه ناخدایِ بی خدا ...