پدرم به تنهایی یک لشکر بود...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار صدیقه جُر
- پدرم به تنهایی یک لشکر بود...
پدرم به تنهایی یک لشکر بود
چامک
✍🏼دوستت دارم
حتی حالا،،
حتی وقتی فاصله
بین مان نام های مختلف دارد:
قبر، خاک، آسمان، سکوت
دوستت دارم و این عشق
هیچ راهی برای رسیدن ندارد
جز دور زدنِ مدامِ دلتنگی.
باغچه، خانه مان هنوز همان
تکدرخت تاک پیررا نگه داشته
انگار باور دارد
اگر بیشتر دوام بیاورد
تو برمیگردی
درختها سادهاند
آدمها نـه
ما زودتر میفهمیم
که بعضی رفتنها
در هیچ فصلی
برنمیگردند.
نبودنت
اتاق به اتاق راه میرود
روی عکسها مینشیند
کنار چای سرد میشود
و شبها قبل از من
میخوابد تا صبح
دوباره زندهام کند.
اگر عشق
قرار بود درمان باشد من
الان سالمترین آدم دنیا بودم
اما هجران قانون خودش را دارد
دوگانهسوز است
با عشق میسوزد
با خاطره شعله میکشد
و من هر روز در این آتش
زنده، زنده میسوزم.
پدر نبودنت
یک تصویر ثابت نیست
یک فیلم زنده است
که هر سال در همین روز
دوباره پخش میشود
و من بـاز هم تماشاگرِ
سکانسی میشوم
که هیچوقت
پایان ندارد.
تو که رفتی
نبودنت فقط «نبودن» نبود
به شکل بغض در گلو نشست
به شکل نانِ بیبرکت شد
و به شکل غروب هایی شد
که بیاجازه تاریک میشوند.
خانه هنوز بوی تو را میدهد
اما بو دست ندارد
در را باز نمیکند
و شانهای برای تکیه نیست
اینجاست که آدم میفهمد
حافظه چقدر بیرحمانه
عاشق است.
روز پدر است
و جهان وانمود میکند
همهچیز عادیست
اما نبودنت
مانند فلفل قرمز زبانِِ
زخمخوردهی، دلم را میسوزاند
و اشک بیصدا نقش
آتشنشان را بازی میکند.