مرد امروز از مرد امروز که...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن دلنوشته های هدی
- مرد امروز از مرد امروز که...
✍️ هدی احمدی
"مرد امروز"
از مرد امروز که از درد "پدر بودن" شکسته است مینویسم.
از دردی که ریشه در شرمندگی دارد. شرمندگی از دست هایی که خالی تر از آن بودند که بتوانند آسمان را برای کسی قرض بگیرند. از مردی که ستون خانه بود، اما ترک هایش هر روز عمیق تر میشد.
او که روزی با چشمانش قول های بزرگ میداد، حالا در سکوتِ گوشهی اتاق، فقط سنگینی "نشدن"ها را حمل میکند.
پدری که خواب هایش را لابلای قسطها گم کرد و عشقش را پشت وعدههایی که هیچ وقت عملی نشدند پنهان کرد.
درد او درد مردی است که جامعه از او "غول" ساخته بود، ولی در تنهاییِ خود، با ترسهای کوچکش دست و پنجه نرم میکرد.
و اینک شرمندگی چون موریانه روحش را میخورد
شرمنده از ناتوانی در خریدن لبخند همسرش
شرمنده از جواب های تکراری به "چرا نه؟"های کودکانش،
شرمنده از آنکه گاهی آرزو میکرد کمی سبک تر باشد، کمی خودخواهتر.
دردِ خفهی او فریادی است که هیچ گاه از گلویش بیرون نریخت؛ فریادی که در گلو مانده و حالا به چشم هایش پناه برده چشم هایی که دیگر جرأت نگاه کردنِ مستقیم را ندارند.
از مرد امروز مینویسم که در انزوای خویش ، طعم شکست را با چای سرد عصرانه میخورد.
از مردی که هنوز هم در سحرگاه پیش از آنکه خانه بیدار شود، دستهایش را به دعا برمیدارد نه برای آرزوهای بزرگ فقط برای توانِ یک روز دیگر سرپا ایستادن.
و شاید در همین سکوت عجیب ، تلخ ترین حقیقت نهفته باشد:
او هرگز نفهمید که شاید همان دست های خالی، اما پر از کار، همان سکوتِ پر از خستگی، همان نگاهِ مالامال از عشقِ بیان نشده، برای کسی که در کنارش بود، از همهی ثروت های جهان باارزش تر بوده است.
و اینگونه است که مرد امروز، در حلقهی تنگ شرمندگی، تنها میماند با دردی که زبانش به گفتنش یاری نمیکند، و دنیایی که گوشش برای شنیدنش کوک نیست.
دردی که شاید تا همیشه، ترانهی ناتمامِ نسلی باشد که یاد گرفت احساساتش را درخودش بریزد ، حتی اگر زهر باشد.