متن اشعار مهدی رحیمی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار مهدی رحیمی
برکه ای جامانده از دریا، منم
دردشت زیبا مانده تنها، منم
گرنشستی لحظه ای در کنارم
بدان درسر سودای وصال دارم
بخوان از این قلب پر از تمنا
دلم خیلی گرفته از دوری دریا
نزن سنگی، که قلبم درد بگیرد
سایه ای باش که از گرمانمیرد
بر جنازه خود، چه بیهوده گریستم
چه باطل بعد مرگم،تاکنون زیستم
دردداردمرگ را، هرلحظه زندگی کردن
این تکرار،برباد داد هست ونیستم
چنان بیمارم، که درمان ندارد دردم
ازدوربه نظاره ی، حال زارم نشستم
نگیر خرده،بر این حال خرابم
پریشان خاطر و تن در عذابم
زبس جفا دیدم به عمر کوتاه
ساختم،اما ویرانی شد جوابم
بهار عمرم، به ناگه شد زمستان
خشکیدسرسبزی،این باغ وبستان
تن زندانی،دل حیران،گریه پنهانی
خانه تاریک ودلگیر،مثال گورستان
آسمان ابری وطوفانی،چشم گریان
زنده ام، اما بی روح، چون مردگان
نیست کسی،دهد مژده فصل بهار
تا آرام گیرد، این پرنده بی آشیان
یاد باد، سرسبزی فصل بهار، یادباد
یادش بخیر،روزگارشیرین قبل خزان
لبخند دارم بر لب،اما ویران ویرانم
جا مانده عشقم، بیگانه با جهانم
کس بسیار، اما نیست حال دیدار
چنان تنها،که مثال یوسف کنعانم
یخ زده ام،در دو راهی زمستانی سرد
نیست کسی، پیامی به یارم برسانم
بی خیال بودن، در سرم هوای رفتن
حیرانم، زخم خورده دست باد خزانم
تنهابا یادخدا، آرام گیرد دل
بار کج، نرسد سالم به منزل
خدا را گر شکرکنی، به تکرار
کرمش هرآن شود، برتونازل
شکرش آرد، لطف و رحمت
دورت کند،ازجهل بی حاصل
خواهم بمانم، بر این عهد
رهایم کن یارب،از راه باطل
کبوتری، پر و بال شکسته ام
دلتنگم، اما پر از شوق پرواز
هرلحظه درسرم، آرزوی رفتن
می خندم، اما با غصه دمساز
مرهمی ندارد این زخمی کاری
بیقرارم، از دوری آن یار دلنواز
کی شود رها، این تن خسته
از صدای سوز،ناکوک این ساز
گر از دیده برفت،آنکس که خوبی کرد
نرود از دل، بلکه هر لحظه درخیال آید
این شاه وگدا چیست که ساخته اند
عزیز آنانند که به ذات حق دلبسته اند
گر تو شاهی ونداری محبت حق در دل
بی شک سنگی، که ازت بت ساخته اند
شب شد و تاریکی شب تا ابد ماند
دل تنهایی، روضه نبودن تو را خواند
نمانده چیزی زین دل عاشق، بی تو
رفتنت، جگر من دلسوخته را سوزاند
لبخند بزن، گر نشستی برمزارم
خودبسیار گریستم، برانتظارم
خسته وصال و آرامش آرزویم
کنون آرامم، به لطف پروردگارم
مگرلیلی نمی دانست، که مجنونم
نباشد گر روزی، به مرگ محکومم
چرا مرا رها کرد چنین، درنیمه راه
بمیرم برای مجنون ودل مظلومم
در این دنیا، چه بی حاصل وبیهوده دویدیم
ز نااهلان بسیار، از پروردگار هیچ نشنیدیم
گنه کردیم بی ترس بسیارواسرار برتکرارش
به هر نااهل مهمان، اما دررحمت نکوبیدیم
ببخش یارب، ببخش، این کرده پشیمان را
ظلم کردیم برخود، لطف بیشمار را ندیدیم
دعا کن درنماز، بر این گنهکار
که سخت نگیرد برمن، روزگار
روزگارم تلخ گذشته، تا به حال
تو بخواه که بوزد، باز نسیم بهار
از جنس فاصله نه
من ازجنس، همدلیم
درپی رفاقت و دوستی
بیزار از محبت، بدلیم
رفتی و دل را با خود بردی
ای کاش، جان را می بردی
بر دلم داغ است و شعرم پر از غم
از داغ این جدایی پشتم شده خم
شعرم لبریز اشک است و پرم از درد
به این طوفان بی مرهم تا ابدمتهم
🖤💔❤️🩹
می خندد لبم، ولی مرده دلم
ریشه ام خشک، پژمرده گلم
چنان تبر خورده ام، از روزگار
که برباد رفت، رنج بی حاصلم
اسیر گرمای سوزان، کویر روزگارم
کاش ببارد باران،بر این دل بیقرارم
گر ابری نیاید وباران نبارد،بر رخسار
بیمار وبی جان،این دنیا شود مزارم
به درد وغم گرفتارم، بی تو
تنها دراین روزگارم، بی تو
بیهوده میگذرد روز وشبم
به درد بی درمان دچارم، بی تو
شود دنیا از شادی، لبریز
من براین همه دیوارم، بی تو
خسته از انتظار و دلتنگ بهار
منتظر وصال یار و سزاوار دیدار
رو به ویرانیست، دیوار تنهاییم
بگذر یارب، ازاین بیمار بی پرستار
ندارد تمامی، غبار آوار تنهایی من
سپیدی ندارد، سیاهی شبهای من
پایان این آوار و این سیاهی شب
حاصل نشودجزوصال، یاردلربای من