همچو جام زمی خالی خوشم با آرزوهای خیالی پرم از درد و برلب خنده نصفم زنده ونصفم مرده میدهدنفسهایم بوی مرگ زرد شده ام میریزم همچو برگ پشت پنجره چشمانم ز اشک پرشده است تپش های قلبم به شمارش افتاده است گویی نفسهایم به مقصد رسیده اند که چنین قدمهایم...