آنکه منظور دیده ی دل ماست نتوان گفت شمس یا قمرست
روی تو نه روییست کز او صبر توان کرد لیکن چه کنم گر نکنم صبر ضروری
خاموش می شویم فراموش می شویم انگار هیچگاه نبوده ایم
زمین باران را صدا می زند من ، تو را
جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش تا که پر شود تمام من ز جان تو
آه آری این منم اما چه سود او که در من بود دیگر نیست،نیست
چون مات توام دگر چه بازم
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند کز شوق توأم دیده چه شب می گذراند
تو ماه بودی و بوسیدنت نمی دانی چه ساده داشت مرا هم بلند قامت می کرد
سر خوش هستم من اگر با من بمانی تا ابد گر نمانی وای من از طعنه ی بیگانه ها
هم دردی و هم دوای دردی
مهر از تو توان برید هیهات اول دل برده باز پس ده
به خوابم گر نمی آیی مرا بی خواب خوابم کن
آغوش تو آرامش جان است
دوشت به خواب دیدم و گفتم خوش آمدی ای خوشترین خوش آمده بار دگر بیا
آنکه باز هم عاشق می شود دیوانه است من دیوانه باز عاشق تو شده ام
دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم
دلم را جز تو جانانی نمی بینم نمی بینم
اوار نکن با نگهت این دل ویرانه ما را
تو آسمان منی جز پناه آغوشت برای بال و پرم وسعت پریدن نیست
چشمم به هر کجاست تویی در مقابلم
روی به خاک می نهم گر تو هلاک می کنی
طریق وصل گشادی من آمدم تو رفتی
اصلا یادت هست که نیستم ؟