سیر نمیشود نظر بس که لطیف منظری
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای که نزدیک تر از جانی و پنهان ز نگه هجر تو خوش ترم آید ز وصال دگران
تا نفس هست به یاد تو بر آید نفسم ور به غیر از تو بود هیچکسم هیچکسم
بی تو مرا هوایی ست کز مرگ میسراید ای تو تمام بودم تکرار شو دوباره
من نتوانم زنم قید تو آخر
تا رخ به سمتم میکنی یک دفعه ماتم میبرد
نقش او در چشم ما هر روز خوشتر می شود
برای خوشبخت کردنم نیازی به معجزه نیست فقط بودنت را همیشگی کن
از تو آنچه دارم اندوه نداری توست
چون یاد تو می آرم خود هیچ نمی مانم
لبانت قبله نماست وقتی می بوسمش رو به قبله میشوم
اینجا کسی برای کسی بی قرار نیست من در کنار پنجره ام او کنار کیست ؟
بی خوابی ام را یک شب در آغوش تو چاره می کنم عشق من بی تابی ام را چه کنم ؟
چه کند با غم تو این دل آشفته ی من ؟!
وضو گرفته سینه ام حًَیَّ عَلیٰ خیال تو
وفا نکردی و کردم خطا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم بریدی و نبریدم
شنیده ام ز پنجره سراغ من گرفته ای هنوز مثل قاصدک میان کوچه پرپرم
گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت
ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد
آن بهشتی که همه در طلبش معتکف اند من کافر همه شب با تو به آغوش کشم
چشمم به هر کجاست تویی در مقابلم
مرده باشم تو صدایم بکنی باور کن بند بند من و بند کفنم میلرزد
چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست !؟