متن اشعار عاشقانه چکامه ساحل
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار عاشقانه چکامه ساحل
مادرم
گیسوان سفیدش را
با شانه ای که
بوی غم میدهد
آهسته میبافت
هر تار مویش
نخی، ست بر پرده ای
که فردا را پیش
چشمانم میدوزد.
در خواب بودم
خیالت آمد و دستم را گرفت
بیدار شدم…و هنوز حس میکنم انگشتانت زیر پوستم راه میروند
صبح هم خواب میماند
وقتی که من برای
دوست داشتنت
سحر خیــــز میشـوم..
محبوبم تــو
بہ اندازہ تمام نبودن هایت
خاطرم را تسخیر کردہ ای
و این یعنی هیچ فاصلہ ای
قادر نیست بمیراند عشقی
را کہ برایت درون قلبم
پنهان ساختہ ام.
امروز زیر درخت سیب نشستهام
سیب آهسته در گوشم میگوید
جاذبه فقط برای زمین نیست
نامت همان جاذبه است
که فکر مرا به سمت خودش میکشد
و تو خود نهایت
یک سکوت شیرینی
در بازار شلوغ
دوست داشتن ها
دلم که گرفت
در را باز کردم دیدم
غم هایم مثل مهمانان
ناخوانده، کفشهاشان را
درنیاورده آمدهاند
بغضهایم پروانههای مردهاند،
درون قفس گلو که هیچ
دست نوازشی بازشان نمیکند
غربت قو ✍????
تو ای قویِ زیبا، سپیدِ خیال
که آرام میرقصی بر موجِ زلال
نگاهت پر از قصههایِ سترگ
صدایت سکوتیست در عمقِ برگ
تو ای پیکِ عاشقِ شکستهپَرم
به راهِ تو افتاده چشمِ تَرم
تو رفتی و دریا غزلخوان شده
دل بعدِ تو از عشق پشیمان شده
به...
موجها نامت را زمزمه میکنند،
و من بیصدا در آغوش دریا،
میان رویاهایم با تو قدم میزنم
در برگبرگ خیال
امشب ماه را به گوشهی زلفت نهادهای،
گویا که درِ باغِ خیالِ مرا گشادهای
لبخندِ نازِ تو، غزلِ نابِ عاشقیست،
ای مه! تو خود ترانهی جاودانهای
چشمِان مستت شرر ز آفتاب گرفت،
با هر نگاه، چراغِ جهان را فتادهای
زلفت چو شبنمِ سحر به نسیم سپردهای،
در...
نکند لحظهای از یادِ تو فراموش شوم
نکند با غمِ اندوهِ تو مدهوش شوم
نکند دوریِ چشمِ تو مرا خسته کند
نکند در شبِ این فاصله مغشوش شوم
نکند عطرِ نفسهای تو را باد بَرد
نکند در تبِ این حادثه دل ریش شوم
نکند نامِ تو افتد ز لبِ خاطره...
شبی لبهای داغت را میان خواب بوسیدم
و زُلفین سیاهت را چنان بیتاب بوسیدم
لبانت چشمه ی روشن شدم حیران روی تو
و چشم دلرُبایت در شب مهتاب بوسیدم
بیا با آینه ی چشمت، مرا در خود تماشا کن
سراپای وجودت چون گل مرداب بوسیدم
تو آن زیبای مغروری نگاهم...
عشق در چشم شب، ✍🏼
عشق آمد و دریا در رگ رویا بیدار شد
نام تو مثل پرندهای از پنجرهٔ روحم پر کشید
ماه روی شانههای خیابان نشست و به تو فکر کرد
در باغِ خیال من درختان با صدای تو شکوفه دادند
باد از میان موهای جهان گذشت و...
من دربه درِ نازِ دو چشمانِ سیاهت
جانم به فدای تو و آن طرزِ نگاهت
ای بیخبر از من تو کجایی که ببینی
من تا به سحر نشسته ام چشم براهت
.
گاهی دست خودت نیست
دوست داشتن کسی
که می دانی نمی شود
او را داشت
اما مطمئنی تا ابد
دوست داشتنش
تکه تکه ات می کند …
شده دلتنگ کسی باشی و بیتاب شوی
مات و مبهوت یکی باشی و بی خواب شوی
شده هر شب بهر آغوش کسی جان بدهی
در سیاهی شبت یکسره مهتاب شوی
شده یک لحظه دلت پر بکشد سوی دلش
همچو بلبل به قفس باشی وهی آب شوی
شده نقاشی یک چشم...
وطن
قفسِ بزرگیست
که پرندههایش
سالهاست
منتظر پروازند، ولی
کلید را گم کردهاند.
خبرت هست که رفتی و شدم سنگ صبور؟
چه کنم بی تو پای غزلم لنگ شده