متن اشعار نجمه پاک باز
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار نجمه پاک باز
گل نازک عشق
تنها در سپیده دمان نور میروید
میان شوق نوازش دستان نسیم
و وفاداری سخت زمین
آنجا که پرستوها در آغوش
آبی رهای آسمان میرقصند
و خورشید مهمان پنجرههای امیدوار میشود
جاییکه همهچیز هیچ میشود
تا سرشار شود و گل نازک عشق
هرچند کوتاه
اما در سایۀ نورانی...
از قلب من به قلب تو
هزاران فرسنگ است و ره
پرسی: چیست این ره؟
گویمت: در اندیشۀ هر نیک و بد
که پنداری حقیقت آن است و بس
ره به سویی میبری
ره به سویی میبرم
در هزاران ره بی ره
فرسنگها دور از قلب تو و قلب من...
باد وزید
و در دل من شاخه شکست
بذر نازک اشکم
در جان زمین نشست و رست
در آغوش خورشید، مهتاب و آب
رویید سبزآبگینه ای رخشان و سبز
همنوا با نوای دشت و شب
میسرود از عشق در دل من
تا پیوند زند پیچک سبزش را
بر شاخۀ شکستۀ...
تو خورشید را دیدی و نسیم را
درختان و سبزه زاران روشن وسیع را
انسان و تحمل سنگین رنج را
حتی برای اولین بار
دیدی و دیدم
لبخند سرشار سپید مهتاب
در میان آغوش تاریک آسمان را
فراموشی انسانیت در میان قلبها
و جوانه زدن نونهال زرین عشق
در میان...
و عشقی که به سختی درونم زنده ماند
در جاییکه زنانگی آواز غریبی بود
و انسان بودن دشوار
در حزن غریبانۀ بی تعلق اشیاء
عشقی روییده بر هیچ و آرمیده بر آن
که در مرگ یک هیچ، خویش را میدواند
و من زنده میکردم
تبلور نازک روح تابان زنانه ای...
بیا تا زندگی کنیم
حتی با یک نفس!
هرچند ساده؛ ولی
به درک هجاهای شعر
و نواهای عشق سفر کنیم
بیا تا زندگی کنیم هرچند در زندان
اما بی زندان ذهن
چون پرستوها پرواز کنیم
دستانت را به من سپار
در جاییکه آغوشی از
خلوص دوستی و شفاست
در جاییکه...
ای عشق!
مرا از یاد مبر
آنگاه که پناهی نمییابی
بر دامن گلدارم سرت را بگذار
تا کمی بیارامی...
ای عشق!
میخواهم زندگی کنم آزاد و وحشی!
بسان خروش غریب دریاها
بر شانههای آرام ساحل...
ای عشق! مرا از یاد مبر
هنگامیکه معنایت را
از وجودت تهی میکنند
و زندگی...
تا عشق تو آمد در نهان
گسست این دل از بیدلی جهان
با تو، در تو و تنها وفادار به تو
تویی بیتو و نهان در نهان بینهان
بانگ نای و هوش چنگ و بیتابی این سرا
همه آرمیده در آرامش این اشتیاق
بیتاب تو در تاب تو
تاب من...
من در میان همهچیز جوانه زدم و از نو روییدم
در میان عشقی که در من جان باخت
در میان زنانگی که فروغش، خاموش ماند
در میان جوانی ناتمام شادی و اندوه سالها
در میان تمامی حرفهایی
که نه گفته و نه شنیده شد
در میان هجوم غریب ترس و...
و اگر عشق نبود
هیچ کلاغی در
سپیدهدم صبح را نمیسرود
نسیم، سبزه زاران را
در آغوش نمی فشرد
و بر بال هر پرستو
آوایی از پرواز نبود
و اگر عشق نبود
مادران به دنیا نمیآمدند
خورشید بر آبیها نمیرویید
و در خانه هیچکسی
آفتاب نبود
و اگر عشق نبود...
دلا، به دلی، دل مبند
و دلت را به دل خویش ببند
برو آنجا که سادگی صادق قلبت
را خریداری هست
برو آنجا در امتداد درختان سترگ
و سرسبز تناور
خود را گره زن به خاک، سبز برگ، صورتی گل
و تمام عطر سرخ فضای
پرواز ماهیان لاجوردی حوض
به...
من خود را به صدای سیال
پولکهای نقره گون سکوت سپردم
و روحم را به لطافت نرم حنجرۀ زرین زنجرهها
من خودم را به شوق درخشش شبتاب ها
و لبخند لطیف نرم آبی ابرها
و مهربانی وسیع سبزها سپردم
و آرام آرام هجرت کردم
به سرزمین پریان نور
به سرزمین...
تو پنداشتی من رفتم
اما نمیدانستی!
من در امتداد تمام قدمهایت روییدم
و در امتداد تمام نفس هایت وزیدم
تو پنداشتی من فراموش شدم!
اما نمیدانستی در خویش معنا شدم
و اصالتم را به یاد آوردم
تو پنداشتی مرا شکستی و کشتی!
اما نمیدانستی در تمام قلبها
جوانه زدم، روییدم...