برگردان شعر کوردی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات برگردان شعر کوردی
تو آن بتی
که قوم ابراهیم
هواخواهت بود...
شاعر: جبار صابر
برگردان به فارسی: زانا کوردستانی
نه کسی بر ما دری گشود
و نه حتا کسی از پنجرهای بر ما نگریست...
ما در میانهی آسمان و زمین،
غبار شدیم!
راهها از سرمان میگذرند
کوچهها درونمان پیچیده
شهرها در وجودمان پا گرفتهاند
اما آدمها!
گویی که قیامت است و
آدمها چشمهایشان بالای سرشان رفته است
و چیزی و کسی جز خود را نمیبینند.
همچون قاتلی
برگرد به محل جنایتت.
چهکسی گفته که من مردهام؟!
نه اشک
نه غم و غصه
نه دست و لبهای گرممان
هیچ کاری از دستشان ساخته نبود
ما در دام این زندگی گرفتار شدیم و
حال باید برای زنده ماندن
گوشت و استخوانمان را تکه تکه از دست دهیم.
به من چه تمام فصلهای سال
دنیا گل و گلزار شود؟!
هیچ توفیری برای من ندارد
و انگار کنج زندان است جهان
حتا اگر زمستانش نیز بهار باشد
...
به من چه که در سرمای زمستان
لالههای سرخ بشکفند
بهار هم برای من خزان است
و هیچ زیبایی در آن...
تو بگو، مهربانی کجاست؟!
تا ترانهی ندامت و پشیمانیام
از زندگانی،
از شعر و
از همهی گذشته و پیشینهام را
برایش بنویسم.
چه حیران و دیوانهات باشم،
چه در خواب و رویایت
چه در بیت به بیت شعرهایم بگنجانمت
یا که چون زنبور عسل گرد گل وجودت بچرخم،
همه و همه برای من خوشایند است
الا یک چیز،
و آن اینکه
تو نگذاری با بوسهای هلاکت شوم...
کوچهی شما،
نه پایانی دارد و نه آغازی!
کوچهی شما،
نه به دوزخ راه دارد و
نه دست کمی از بهشت...
نگران نباش،
تنهایت نخواهم گذاشت
زیر سایهات باقی خواهم ماند
من ستارهگان شبهای سیاه نیستم
که با طلوع صبح تنهایت بگذارم
و باز برای خورد و خوراک
شب به نزدت باز گردم.
فقط تو آسمان من باش
و تنهایم نگذار،
تا به تو ثابت کنم
حتی در روز روشن نیز،...
[چشمهایمان]
هر کسی
به دنبال نیمهی گمشدهی خویش سرگردان است
به گونهای که دلش برای لحظهای هم آرامش ندارد،
و دیوانهوار در این سوی و آن سوی به جستجوست
در کوی و برزن
در بازار و خانهها
چهرهی همهی مردم را بررسی میکند
یا سن و سالشان شبیه نیمهی گمشدهاش...
سوار اتومبیلم شدم و
به سوی دشت و صحراهای وسیع راه افتادم
میخواستم آب حیات عشق را پیدا کنم
به سوی سراب دریا رفتم
در هیچ ساحلی آن را نیافتم
سنگها پاهایم را بستند و
زانوهایم خاک بیابان شدند
خاک و خاکستر شدم
فهمیدم که به پایان راه رسیدهام
به...
در قلب هر شاعری
زنی آغوش گشوده است
که نه خودش میخوابد و
نه میگذارد که شاعر
چشم بر هم بگذارد.
اگر با شعر مرا نمیفهمی
با نثر خودم را معرفی خواهم کرد
اگر با صدایم نشناسی مرا،
به آوار نی خواهم خواند و
چون مشایخ برایت دف خواهم نواخت.
تا چون دراویش از خود بیخود شوم و
دعای خیرم را بدرقهی راهت خواهم کرد.
اگر وطنم غیرتی داشت
بعد از مرگ این همه عزیزش،
قلههایش زیر برف مدفون نمیشد
و چشمان سیاهش
خیس از برفاب نمیشد!
و دامنهی کوهستانهایش را
به گیاهانی با ریشههای سخت و عمیق نمیپوشاند
و سینههایش را با
آلاله و نرگس آرایش نمیکرد.
هنگامهی هر غروب
دعای خیر میکنم برایت
به درگاه پروردگار،
میدانی چرا ای وطن!
زیرا، تو از من تنهاتری...
باید من هم چند وقت،
آزادانه حرفهایم را بیان کنم
در طلب حق و حقوق خودم باشم
در پی احقاق حقوق جوانان باشم
در پی گرفتن حق فقیران و مستمندان.
خواستهی من از حکمرانان وطنم این است،
که آنها هم
اندکی شریک غم و درد ملت باشند،
به فکر جوانان وطن باشند
تا که آنها آواره و سرگردان نشوند
تا که در راه مهاجرت،
در دریای اژه، غرق نشوند.
تا دربدر نشوند
تا که به کشورهای دیگر هجرت نکنند و...
[من کردستانم!]
از یک دستم خون میچکد و
از دست دیگرم خونابه و چرک
سرم کورهی سوزان شجاعت و
چشمانم تاریخ ملتی نیرومند است
من گهوارهی تمدن و
فریاد بیپایان انسانیتام!
بدخواهان بدانند،
من فناناپذیرم،
زیرا من کردستانم...
از بهشت رانده شدم و
دروازههای جهنم را نیز، بر رویم بستند!
آه، از این بدبختی!
باید دوباره به زمین برگردم.
زندانهایم روز به روز بزرگتر شدند
ابتدا، شکم مادرم،
بعدن قنداق و گهوارهام
سپس شبح دیوارها و
اکنون، کرهی زمین!
آدمیزاد،
ترسناک است!
حتا در عکسهایشان...