متن دریا هورامی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دریا هورامی
شوری تمام دریاها!
شرحِ سوختگیِ زخمهایتان را،
نمیتوانید روایت کنید!
غرش ابرها!
تاب شنیدن ناله و فریادهایمان،
را ندارند!
حیوانات، بهت زدهاند
و از درندگیِ ستمکاران،
هیچ نمیدانند!.
در میانِ این جمعیتِ قهقههزن،
آه... از آن دل!
ای دلی که بیپناه است؛
لبخندی تلخ، بر لب دارد!
دورانِ جوانی من،
به سوی آشیانهی پیری میرود؛
کهولتی که گام به گام،
همراه با اندوهی لبریز؛
بیرحمانه، تا آخرین دم،
همراه و همقدم میآید
و در دل و جانم میزید!
تصویری از من ساخت،
در میانِ شکافِ خاطرات...
چشم من!
چه آرامشی در تلاطمِ موج و ساحل نهفته است!
با این آواز امواج،
مرغ ذهن، گویی مشتی نسیم میچیند؛
روح، انبوهی از سکونِ ساحل را پساچین میکند،
و روان، یک آغوشِ پر از لطافت و ملایمت میبافد.
چه فداکار است، دریا!
گرچه پاروی قایقرانان،
گلویش را میدرند
اما نفس را،...
[آواز بیداری]
ای مردم!
تا زمانی که خاموش و لببسته باقی مانید،
فریادتان به گوشی نخواهد رسید؛
نه خودتان هستید و نه راه به جایی میبرید.
برایم بسیار شگفت است؛
که در میدان شکوه و افتخار،
چنین در تنگنا و درماندهاید!
در پیشگاهِ اصلاح و نیکبختی،
چنان نیستید که باید...
سقف خوشبختیمان چکه میکند
و ما همچنان در پیِ،
رفع کردن عقدههای محبت دیگرانیم.
ما در رؤیای پرواز کردن غرق شدهایم،
و حسرتِ پرواز پروانهها،
زخمهای وجودم را تازه میکند
و ما نردبان عروج را
بیرون از خویش برپا کردهایم.
چه بیهوده است حفظِ ظاهر و آبرو،
در حالی که...
کودکیمان از ما رنجید!
چرا که برای بزرگ شدن عجول بود.
هر چه بر سرمان میآمد،
به ما میگفتند:
«بزرگ شوید، از یادتان خواهد رفت.»
تو بگو، پس چه وقت بزرگ میشویم؟!
حتی اگر هزاران بار هم
چشم بگذاریم و قایمباشک بازی کنیم
یهقل دوقل کنیم و برقصیم
دست دراز...
احساسِ تنهایی نمیکنم،
آنگاه که با رنگینکمان رفیق میشوم،
و جامهای از آن بر تن میکنم؛
طبیعت، رنگِ رؤیاهایم را،
به من میبخشد!
با برگ رفیق میشوم،
و بافهای از آنها را جمع میکنم؛
پروانه کجاوهی عشقِ را،
برایم مهیا میکند.
نامهای به ماه مینویسم،
و هالهاش را روسریام میکنم؛...
حلبچه،
کودکی گم شده و آواره بود
سیاستمداران برگهی "دیانای"اش را پنهان کردند،
تا که هیچکس پیدایش نکند.
در وقت برگریزان پاییز
مابین درختان محتضر،
مرگ عزیزانم را می بینم!
شعر: دریا هورامی
ترجمه: زانا کوردستانی
پیراهن غم، بسیاری را پاره کرده ام،
که هیچ خیاطی نتوانسته دوباره ی دوخت و دوزشان کند...
اما هرگاه پیراهن شادی را پوشیدم
یا تنگ بود
یا که کوتاه
یا که در تنم، رنگ ماتم را جلوه می کرد.
شعر: دریا هورامی
ترجمه: زانا کوردستانی
در چله ی زمستان،
نامه هایت را که می خوانم
تنور اجاقمان شعله ور،
خورشید هم تابان و پر نور می شود.
شعر: دریا هورامی
ترجمه: زانا کوردستانی
مدت هاست دلم گوش به زنگ ست
اما آدم برفی،
هیچ نمی گوید!
شعر: دریا هورامی
ترجمه: زانا کوردستانی
شن های ساحل،
موج های دریا هم تشنگیمان را فروکش نمی کنند -
در غروب های رمضان!
شعر: دریا هورامی
ترجمه: زانا کوردستانی